• اگر هنوز دنبال کسی میگردی که زندگی تو را تغییر بدهد.. به آینه نگاه کن..
  • عمر ما کوتاه نیست، ما کوتاهی می کنیم..
  • چشم بسته هم میتوان راه رفت و زمین نخورد..اگر دستت در دست خدا باشد...!
  • اگر اندیشه‌های منفی را در سر نپرورانید و از این طریق به آنها خوراک نرسانید، آنها از کمبود توجه هلاک خواهند شد.
  • سازت اگر عشق را بنوازد همه ی خلقت به رقص می آیند..
  • نادان خوشبختی را در دوردست‌ها می‌جوید، دانا آن را زیر پای خود می‌رویاند..
  • وسعت دنیا هرکس به اندازه وسعت اندیشه اوست..
  • یادت باشد هیچ کجا آنقدر شلوغ نیست که نتوانی لحظه ای با خدا خلوت کنی!
  • تمامی رفتار بنی آدم متأثر از آنچیزی است که در گذشته اتفاق افتاده است
  • در ذهن خود افکار خوبی بپرورانید، زیرا هرگز فراتر از افکارتان ترقی نخواهید کرد
  • برخی آدمها به یک دلیل از مسیر زندگی ما می گذرند که به ما درسهایی بیاموزند که اگر می ماندند هرگز یاد نمی گرفتیم!!
  • آرامش اولین نشانه حضور و حلول خداوند در وجود شماست..
  • آنچه که هستی هدیه خداوند است و آنچه که می شوی هدیه تو به خداوند... پس بی نظیر باش..
  • عشق انسان را داغ میکند و دوست داشتن انسان را پخته میکند! هر داغی روزی سرد میشود، ولی پخته هیچگاه خام نمیشود..
  • تنها در آب های آرام است که عکس اشیا قابل رویت است و تنها در ذهن آرام ست که می توانید انعکاس دنیا را تماشا کنید
  • بهترین راه برای پیش بینی آینده ساختن آن است..
  • انسان خوبی باش اما وقتت را برای اثباتش به دیگران هدر نده..
  • شادمانی ما در گرو شادمانی دیگران است و ما تنها قادر به دریافت شادمانی و آرامش از طریق اهداء آرامش و شادی به دیگران هستیم..
  • خدا مرحم تمام زخمهاست.. هرچه عمق خراشهای وجودت بیشتر باشد خدا برای پر کردن آن بیشتر در وجودت جای می گیرد..
  • تمام نظام خلقت از طریق عشق، همدلی و هماهنگی گرد هم آمده است. اگر افکار خود را در جهت این اصول بکار اندازید، هیچ چیزی نمیتواند مانع حرکت شما شود..
  • هیچ بالشی،نـــرم تر از وجدان آسوده نیست ... !
  • زندگی نقطه چینی است که تو با بودن، تلاش، آگاهی و عشق آن را به خطی برای رسیدن به انسانیت تبدیل می کنی..
  • برای رسیدن به روزهای خوب باید چند روزی را سخت گذراند..
  • هيچكس مجبور نيست انسان بزرگي باشد، تنها انسان بودن كافي است.
  • نگرش همانند رنگ شیشه عينکی است که در برابر چشمان ما قرار دارد، به هر چیزی که بنگریم تحت تاثیر آن رنگ قرار دارد.
  • نمیتوانم آینده را پیش بینی کنم. نمیتوانم گذشته را تغییر بدهم..فقط همین لحظه را دارم،پس طوری از این لحظه لذت خواهم برد که گویی آخرین لحظه عمر من است.
  • چنان انسان باش و چنان زندگی کن که اگر هر کس انسانی چون تو باشد و همچون تو زندگی کند این زمین بصورت بهشت خدای درآید..
  • نگرش درست،نیمی از موفقیت است!یکی میگفت:شب فرا رسیده است.. در حالیکه دیگری میگفت: صبح در راه است.. !
  • جامعه ای فرزانگی و سعادت می یابد كه خواندن، كار روزانه اش باشد..
  • پروانه گاهی فراموش می کند که زمانی کرم بوده و کرم نمی داند که روزی به پروانه ای زیبا بدل خواهد شد. فراموشی و نادانی مشکل امروز ماست..

مطلب: آخرین رقص یک بـــــــــــرگ

مطلب: آخرین رقص یک بـــــــــــرگ


گروه: دست خط
تاریخ درج: 1392/08/04
نویسنده: مدیر سایت
منبع: هاشم راعی
تعداد بازدید: 4496

برگ آرام آرام به زردی می گراید و شوری سرشار وجودش را در بر می گیرد. خاطرات همنشینی با دوست دیرینه اش آفتاب را به یاد می آورد

 
برگ آرام آرام به زردی می گراید و شوری سرشار وجودش را در بر می گیرد و خاطرات همنشینی با دوست دیرینه اش آفتاب را به یاد می آورد..
خاطراتی که همچنان در ذهن رگبرگ هایش جاریست و در این روزهای سرد با همین خاطرات تن خود را گرم نگه می دارد. دوستی دیرینه ای که از اولین روزهای حضورش بر روی شاخه این درخت تنومند، شاهد آن بوده و آنرا با تمام وجود لمس کرده است.
 رقص برگ در برابر پاییز- دل نوشته های هاشم راعی
 
خوب به یاد دارد گفتگوی هر صبحش را با آفتاب که گله می کرد از شب جدایی شان و آفتاب که همیشه میگفت:
من به عشق تو می تابم، پس تا آنجا که می توانی از من غنی شو، رشد کن و بزرگ و بزرگتر شو.. آنقدر که بزرگترین برگ این درخت شوی.. هرچه بزرگ تر شوی من (نور) بیشتر در تو جریان می یابم.
هر چه بزرگتر شوی درخت بیشتر به تو می بالد. هرچه بزرگ تر شوی پرنده بیشتر با تو همزبان می شود و هر چه بزرگ تر شوی زمین به نگاهت مجذوب تر.
و برگ هر بار و همیشه، بی تاب از دوری شبانه، وصال با نور را طلب میکرد. و  هر بار خورشید در جواب برگ میگفت: همیشه آرزویت را در دل زنده نگه دار تا زمانش برسد.
یکروز صبح خورشید با این پیام صورت برگ را نوازش داد: لحظه ی دیدار نزدیک است به شرط آنکه خود را به دست باد بسپاری..!
پس از آن خورشید هر روز بیشتر از قبل صورتش را در پشت ابرها پنهان می کرد، و ذهن برگ اما بیشتر به مرور همنشینی های گذشته می پرداخت. گاهی یک نگاه کوچک خورشید هم وجود برگ را گرم می کرد.
گرم تر از تمام روزهای گرم تابستان. چرا که حالا به یمن هم نشینی دیرینه اش با خورشید، رنگ او را به خود گرفته و خورشید دلش به یاد عشق دیرینه اش بر تمامی پاییز می تابید.
باد پاییزی وزیدن گرفت و با خود نفیر رحیل را در باغ پراکند. برگ گویی لالایی عشق و خبر دیدار را شنید، از شعف بر خود لرزید و از شوق وصل رها شد..دلش را به دست نسیم سپرد تا خاطره ی آخرین رقصش را زمان و زمین و درخت و خورشید و پرنده.. شاهد باشند..
عظمت هستی در برابر عشق تعظیم می کند. زیرا می خواهد اولین برگی که از بلندای بودن به پای عشق فرو افتاده را نظاره کند..
 
عاشقانه های پاییزی
 
انگار این آخرین رقص برگ سماعی بود در حضور عشق و در پای او .. زمین برای در آغوش گرفتنش به نرمی گرایید و برگ آرام بر آغوش زمین جای گرفت. روح سبزش اما برای همیشه در خاطر درخت و باغ و جنگل زنده و جاری ماند.. او به خورشید پیوست چرا که عاشق و شیدای  نور بود و به نور هم رسید..

هاشم راعی

من یقین دارم که برگ
کاین چنین خود را رها کردست در آغوش باد،
فارغ است از یاد مرگ

لاجرم چندان که در تشویش از این بیداد نیست
پای تا سر زندگیست.

آدمی هم مثل برگ
می تواند زیست بی تشویش مرگ
گر ندارد مثل او ،آغوش مهر باد را

می تواند یافت لطف
"هرچه باداباد " را...

فریدون مشیری
 لینک کانال انرژی مثبت در تلگرام/ ما را در تلگرام دنبال کنید

مطالب مرتبطی که خواندن آنها را به شما توصیه می کنم :

داستانک: معجزه ی عشق

داستانک: در انتظار روییدن

مطلب: زندگی به روایت اوشو

مطلب: تو را از خاک آفريدم

مطلب: یک مشت خاک عاشق

داستانک: آنکس که تو را شناخت جان را چه کند؟!

مطلب: عبادت حقیقی چگونه است؟

 

 

دریافت جدیدترین مطالب سایت از طریق ایمیل:

لینک عضویت در خبر نامه

بستن http://www.hashemraei.com/analysis/handwriting/leave-dance.html
18 توصیه به دیگران
نظرات بینندگان
نظر شما:
* نام:
* آدرس ایمیل:
آدرس سایت:
* متن نظر:
* کد امنیتی:
نام شما:
ایمیل مقصد: