• یادت باشد هیچ کجا آنقدر شلوغ نیست که نتوانی لحظه ای با خدا خلوت کنی!
  • عشق انسان را داغ میکند و دوست داشتن انسان را پخته میکند! هر داغی روزی سرد میشود، ولی پخته هیچگاه خام نمیشود..
  • زندگی نقطه چینی است که تو با بودن، تلاش، آگاهی و عشق آن را به خطی برای رسیدن به انسانیت تبدیل می کنی..
  • وسعت دنیا هرکس به اندازه وسعت اندیشه اوست..
  • اگر مایلیم پیام عشق را بشنویم، بایستی خود نیز این پیام را ارسال کنیم..
  • آرامش اولین نشانه حضور و حلول خداوند در وجود شماست..
  • نگرش همانند رنگ شیشه عينکی است که در برابر چشمان ما قرار دارد، به هر چیزی که بنگریم تحت تاثیر آن رنگ قرار دارد.
  • خدایا .. مارا ببخش که در کار خیر یا “جار” زدیم یا “جا” زدیم..
  • بهترین راه برای پیش بینی آینده ساختن آن است..
  • سازت اگر عشق را بنوازد همه ی خلقت به رقص می آیند..
  • پروانه گاهی فراموش می کند که زمانی کرم بوده و کرم نمی داند که روزی به پروانه ای زیبا بدل خواهد شد. فراموشی و نادانی مشکل امروز ماست..
  • مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می ریزند و از آنها غولی به وجود می آورند که نامش تقدیر است..
  • عمر ما کوتاه نیست، ما کوتاهی می کنیم..
  • هر اندیشه مثبت و شایسته ای به چهره انسان زیبایی می بخشد...
  • عشق به تنهایی باقی نمی ماند و هیچ معنایی ندارد. عشق باید به مرحله عمل در آید و آن عمل خدمت است..
  • یک کاغذ سفید را هر چقدر هم که سفید و تمیز باشد نمیتوان قاب گرفت. برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت..
  • نمیتوانم آینده را پیش بینی کنم. نمیتوانم گذشته را تغییر بدهم..فقط همین لحظه را دارم،پس طوری از این لحظه لذت خواهم برد که گویی آخرین لحظه عمر من است.
  • چشم بسته هم میتوان راه رفت و زمین نخورد..اگر دستت در دست خدا باشد...!
  • هیچ بالشی،نـــرم تر از وجدان آسوده نیست ... !
  • آگاهی، چراغ راه توسعه و تعالیست..
  • چنان انسان باش و چنان زندگی کن که اگر هر کس انسانی چون تو باشد و همچون تو زندگی کند این زمین بصورت بهشت خدای درآید..
  • آن اندازه که ما خود را فریب می دهیم و گمراه می کنیم، هیچ دشمنی نمی تواند..
  • در ذهن خود افکار خوبی بپرورانید، زیرا هرگز فراتر از افکارتان ترقی نخواهید کرد
  • من در رقابت با هیچکس جز خودم نمیباشم هدف من مغلوب نمودن آخرین کاری است که انجام داده ام..
  • یک شمع روشن می تواند هزاران شمع خاموش را روشن کند و ذره ای از نورش کاسته نشود …
  • نگرانیهای امروز،از گرفتاریهای فردای شما کم نمیکند..فقط شادی امروزتان را از بین میبرد..!
  • اگر هنوز دنبال کسی میگردی که زندگی تو را تغییر بدهد.. به آینه نگاه کن..
  • شادمانی ما در گرو شادمانی دیگران است و ما تنها قادر به دریافت شادمانی و آرامش از طریق اهداء آرامش و شادی به دیگران هستیم..
  • خداوند مهمان قلب های وسیع است.هر چه قلب های ما از کینه پر باشد ، سهم ما از خدا کمتر است..!
  • اگر بخشش باعث کوچک شدن می شد.. خداوند اینقدر بزرگ نبود..

مطلب: آخرین رقص یک بـــــــــــرگ

مطلب: آخرین رقص یک بـــــــــــرگ


گروه: دست خط
تاریخ درج: 1392/08/04
نویسنده: مدیر سایت
منبع: هاشم راعی
تعداد بازدید: 4651

برگ آرام آرام به زردی می گراید و شوری سرشار وجودش را در بر می گیرد. خاطرات همنشینی با دوست دیرینه اش آفتاب را به یاد می آورد

 
برگ آرام آرام به زردی می گراید و شوری سرشار وجودش را در بر می گیرد و خاطرات همنشینی با دوست دیرینه اش آفتاب را به یاد می آورد..
خاطراتی که همچنان در ذهن رگبرگ هایش جاریست و در این روزهای سرد با همین خاطرات تن خود را گرم نگه می دارد. دوستی دیرینه ای که از اولین روزهای حضورش بر روی شاخه این درخت تنومند، شاهد آن بوده و آنرا با تمام وجود لمس کرده است.
 رقص برگ در برابر پاییز- دل نوشته های هاشم راعی
 
خوب به یاد دارد گفتگوی هر صبحش را با آفتاب که گله می کرد از شب جدایی شان و آفتاب که همیشه میگفت:
من به عشق تو می تابم، پس تا آنجا که می توانی از من غنی شو، رشد کن و بزرگ و بزرگتر شو.. آنقدر که بزرگترین برگ این درخت شوی.. هرچه بزرگ تر شوی من (نور) بیشتر در تو جریان می یابم.
هر چه بزرگتر شوی درخت بیشتر به تو می بالد. هرچه بزرگ تر شوی پرنده بیشتر با تو همزبان می شود و هر چه بزرگ تر شوی زمین به نگاهت مجذوب تر.
و برگ هر بار و همیشه، بی تاب از دوری شبانه، وصال با نور را طلب میکرد. و  هر بار خورشید در جواب برگ میگفت: همیشه آرزویت را در دل زنده نگه دار تا زمانش برسد.
یکروز صبح خورشید با این پیام صورت برگ را نوازش داد: لحظه ی دیدار نزدیک است به شرط آنکه خود را به دست باد بسپاری..!
پس از آن خورشید هر روز بیشتر از قبل صورتش را در پشت ابرها پنهان می کرد، و ذهن برگ اما بیشتر به مرور همنشینی های گذشته می پرداخت. گاهی یک نگاه کوچک خورشید هم وجود برگ را گرم می کرد.
گرم تر از تمام روزهای گرم تابستان. چرا که حالا به یمن هم نشینی دیرینه اش با خورشید، رنگ او را به خود گرفته و خورشید دلش به یاد عشق دیرینه اش بر تمامی پاییز می تابید.
باد پاییزی وزیدن گرفت و با خود نفیر رحیل را در باغ پراکند. برگ گویی لالایی عشق و خبر دیدار را شنید، از شعف بر خود لرزید و از شوق وصل رها شد..دلش را به دست نسیم سپرد تا خاطره ی آخرین رقصش را زمان و زمین و درخت و خورشید و پرنده.. شاهد باشند..
عظمت هستی در برابر عشق تعظیم می کند. زیرا می خواهد اولین برگی که از بلندای بودن به پای عشق فرو افتاده را نظاره کند..
 
عاشقانه های پاییزی
 
انگار این آخرین رقص برگ سماعی بود در حضور عشق و در پای او .. زمین برای در آغوش گرفتنش به نرمی گرایید و برگ آرام بر آغوش زمین جای گرفت. روح سبزش اما برای همیشه در خاطر درخت و باغ و جنگل زنده و جاری ماند.. او به خورشید پیوست چرا که عاشق و شیدای  نور بود و به نور هم رسید..

هاشم راعی

من یقین دارم که برگ
کاین چنین خود را رها کردست در آغوش باد،
فارغ است از یاد مرگ

لاجرم چندان که در تشویش از این بیداد نیست
پای تا سر زندگیست.

آدمی هم مثل برگ
می تواند زیست بی تشویش مرگ
گر ندارد مثل او ،آغوش مهر باد را

می تواند یافت لطف
"هرچه باداباد " را...

فریدون مشیری
 لینک کانال انرژی مثبت در تلگرام/ ما را در تلگرام دنبال کنید

مطالب مرتبطی که خواندن آنها را به شما توصیه می کنم :

داستانک: معجزه ی عشق

داستانک: در انتظار روییدن

مطلب: زندگی به روایت اوشو

مطلب: تو را از خاک آفريدم

مطلب: یک مشت خاک عاشق

داستانک: آنکس که تو را شناخت جان را چه کند؟!

مطلب: عبادت حقیقی چگونه است؟

 

 

دریافت جدیدترین مطالب سایت از طریق ایمیل:

لینک عضویت در خبر نامه

بستن http://www.hashemraei.com/analysis/handwriting/leave-dance.html
18 توصیه به دیگران
نظرات بینندگان
نظر شما:
* نام:
* آدرس ایمیل:
آدرس سایت:
* متن نظر:
* کد امنیتی:
نام شما:
ایمیل مقصد: