• تمامی رفتار بنی آدم متأثر از آنچیزی است که در گذشته اتفاق افتاده است
  • هيچكس مجبور نيست انسان بزرگي باشد، تنها انسان بودن كافي است.
  • تمام نظام خلقت از طریق عشق، همدلی و هماهنگی گرد هم آمده است. اگر افکار خود را در جهت این اصول بکار اندازید، هیچ چیزی نمیتواند مانع حرکت شما شود..
  • من در رقابت با هیچکس جز خودم نمیباشم هدف من مغلوب نمودن آخرین کاری است که انجام داده ام..
  • سازت اگر عشق را بنوازد همه ی خلقت به رقص می آیند..
  • پیش از آن که بالا رفتن از نردبان موفقیت را شروع کنید ابتدا مطمئن شوید که نردبان را به ساختمان مناسب تکیه داده‌اید..
  • نگرش درست،نیمی از موفقیت است!یکی میگفت:شب فرا رسیده است.. در حالیکه دیگری میگفت: صبح در راه است.. !
  • نادان خوشبختی را در دوردست‌ها می‌جوید، دانا آن را زیر پای خود می‌رویاند..
  • انسان خوبی باش اما وقتت را برای اثباتش به دیگران هدر نده..
  • اگر هنوز دنبال کسی میگردی که زندگی تو را تغییر بدهد.. به آینه نگاه کن..
  • آرامش اولین نشانه حضور و حلول خداوند در وجود شماست..
  • بهترین راه برای پیش بینی آینده ساختن آن است..
  • پروانه گاهی فراموش می کند که زمانی کرم بوده و کرم نمی داند که روزی به پروانه ای زیبا بدل خواهد شد. فراموشی و نادانی مشکل امروز ماست..
  • نگرش همانند رنگ شیشه عينکی است که در برابر چشمان ما قرار دارد، به هر چیزی که بنگریم تحت تاثیر آن رنگ قرار دارد.
  • هیچ کس آن قدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد و هیچ کس آن قدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد..
  • آگاهی، چراغ راه توسعه و تعالیست..
  • آن اندازه که ما خود را فریب می دهیم و گمراه می کنیم، هیچ دشمنی نمی تواند..
  • یک شمع روشن می تواند هزاران شمع خاموش را روشن کند و ذره ای از نورش کاسته نشود …
  • اگر بخشش باعث کوچک شدن می شد.. خداوند اینقدر بزرگ نبود..
  • یادت باشد هیچ کجا آنقدر شلوغ نیست که نتوانی لحظه ای با خدا خلوت کنی!
  • پیروزی یعنی: توانایی رفتن از یک شکست، به شکستی دیگر بدون از دست دادن اشتیاق..
  • ثروتمند بودن به مقدار پولی که در حساب بانکی توست بستگی ندارد،بلکه به مقدار مهربانی که در قلب توست بستگی دارد.
  • تنها در آب های آرام است که عکس اشیا قابل رویت است و تنها در ذهن آرام ست که می توانید انعکاس دنیا را تماشا کنید
  • مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می ریزند و از آنها غولی به وجود می آورند که نامش تقدیر است..
  • وسعت دنیا هرکس به اندازه وسعت اندیشه اوست..
  • یک کاغذ سفید را هر چقدر هم که سفید و تمیز باشد نمیتوان قاب گرفت. برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت..
  • هیچ چیز نیک یا بد نیست ولی شیوه تفکر ما امور را نیک یا بد جلوه می دهد..
  • اگر اندیشه‌های منفی را در سر نپرورانید و از این طریق به آنها خوراک نرسانید، آنها از کمبود توجه هلاک خواهند شد.
  • هر اندیشه مثبت و شایسته ای به چهره انسان زیبایی می بخشد...
  • اگر مایلیم پیام عشق را بشنویم، بایستی خود نیز این پیام را ارسال کنیم..

مطلب: آخرین رقص یک بـــــــــــرگ

مطلب: آخرین رقص یک بـــــــــــرگ


گروه: دست خط
تاریخ درج: 1392/08/04
نویسنده: مدیر سایت
منبع: هاشم راعی
تعداد بازدید: 5327

برگ آرام آرام به زردی می گراید و شوری سرشار وجودش را در بر می گیرد. خاطرات همنشینی با دوست دیرینه اش آفتاب را به یاد می آورد

 
برگ آرام آرام به زردی می گراید و شوری سرشار وجودش را در بر می گیرد و خاطرات همنشینی با دوست دیرینه اش آفتاب را به یاد می آورد..
خاطراتی که همچنان در ذهن رگبرگ هایش جاریست و در این روزهای سرد با همین خاطرات تن خود را گرم نگه می دارد. دوستی دیرینه ای که از اولین روزهای حضورش بر روی شاخه این درخت تنومند، شاهد آن بوده و آنرا با تمام وجود لمس کرده است.
 رقص برگ در برابر پاییز- دل نوشته های هاشم راعی
 
خوب به یاد دارد گفتگوی هر صبحش را با آفتاب که گله می کرد از شب جدایی شان و آفتاب که همیشه میگفت:
من به عشق تو می تابم، پس تا آنجا که می توانی از من غنی شو، رشد کن و بزرگ و بزرگتر شو.. آنقدر که بزرگترین برگ این درخت شوی.. هرچه بزرگ تر شوی من (نور) بیشتر در تو جریان می یابم.
هر چه بزرگتر شوی درخت بیشتر به تو می بالد. هرچه بزرگ تر شوی پرنده بیشتر با تو همزبان می شود و هر چه بزرگ تر شوی زمین به نگاهت مجذوب تر.
و برگ هر بار و همیشه، بی تاب از دوری شبانه، وصال با نور را طلب میکرد. و  هر بار خورشید در جواب برگ میگفت: همیشه آرزویت را در دل زنده نگه دار تا زمانش برسد.
یکروز صبح خورشید با این پیام صورت برگ را نوازش داد: لحظه ی دیدار نزدیک است به شرط آنکه خود را به دست باد بسپاری..!
پس از آن خورشید هر روز بیشتر از قبل صورتش را در پشت ابرها پنهان می کرد، و ذهن برگ اما بیشتر به مرور همنشینی های گذشته می پرداخت. گاهی یک نگاه کوچک خورشید هم وجود برگ را گرم می کرد.
گرم تر از تمام روزهای گرم تابستان. چرا که حالا به یمن هم نشینی دیرینه اش با خورشید، رنگ او را به خود گرفته و خورشید دلش به یاد عشق دیرینه اش بر تمامی پاییز می تابید.
باد پاییزی وزیدن گرفت و با خود نفیر رحیل را در باغ پراکند. برگ گویی لالایی عشق و خبر دیدار را شنید، از شعف بر خود لرزید و از شوق وصل رها شد..دلش را به دست نسیم سپرد تا خاطره ی آخرین رقصش را زمان و زمین و درخت و خورشید و پرنده.. شاهد باشند..
عظمت هستی در برابر عشق تعظیم می کند. زیرا می خواهد اولین برگی که از بلندای بودن به پای عشق فرو افتاده را نظاره کند..
 
عاشقانه های پاییزی
 
انگار این آخرین رقص برگ سماعی بود در حضور عشق و در پای او .. زمین برای در آغوش گرفتنش به نرمی گرایید و برگ آرام بر آغوش زمین جای گرفت. روح سبزش اما برای همیشه در خاطر درخت و باغ و جنگل زنده و جاری ماند.. او به خورشید پیوست چرا که عاشق و شیدای  نور بود و به نور هم رسید..

هاشم راعی

من یقین دارم که برگ
کاین چنین خود را رها کردست در آغوش باد،
فارغ است از یاد مرگ

لاجرم چندان که در تشویش از این بیداد نیست
پای تا سر زندگیست.

آدمی هم مثل برگ
می تواند زیست بی تشویش مرگ
گر ندارد مثل او ،آغوش مهر باد را

می تواند یافت لطف
"هرچه باداباد " را...

فریدون مشیری
 لینک کانال انرژی مثبت در تلگرام/ ما را در تلگرام دنبال کنید

مطالب مرتبطی که خواندن آنها را به شما توصیه می کنم :

داستانک: معجزه ی عشق

داستانک: در انتظار روییدن

مطلب: زندگی به روایت اوشو

مطلب: تو را از خاک آفريدم

مطلب: یک مشت خاک عاشق

داستانک: آنکس که تو را شناخت جان را چه کند؟!

مطلب: عبادت حقیقی چگونه است؟

 

 

دریافت جدیدترین مطالب سایت از طریق ایمیل:

لینک عضویت در خبر نامه

بستن http://www.hashemraei.com/analysis/handwriting/leave-dance.html
21 توصیه به دیگران
نظرات بینندگان
نظر شما:
* نام:
* آدرس ایمیل:
آدرس سایت:
* متن نظر:
* کد امنیتی:
نام شما:
ایمیل مقصد: