• اگر هنوز دنبال کسی میگردی که زندگی تو را تغییر بدهد.. به آینه نگاه کن..
  • نمیتوانم آینده را پیش بینی کنم. نمیتوانم گذشته را تغییر بدهم..فقط همین لحظه را دارم،پس طوری از این لحظه لذت خواهم برد که گویی آخرین لحظه عمر من است.
  • تمام نظام خلقت از طریق عشق، همدلی و هماهنگی گرد هم آمده است. اگر افکار خود را در جهت این اصول بکار اندازید، هیچ چیزی نمیتواند مانع حرکت شما شود..
  • چنان انسان باش و چنان زندگی کن که اگر هر کس انسانی چون تو باشد و همچون تو زندگی کند این زمین بصورت بهشت خدای درآید..
  • برای رسیدن به روزهای خوب باید چند روزی را سخت گذراند..
  • نگرانیهای امروز،از گرفتاریهای فردای شما کم نمیکند..فقط شادی امروزتان را از بین میبرد..!
  • هیچ کس آن قدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد و هیچ کس آن قدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد..
  • سازت اگر عشق را بنوازد همه ی خلقت به رقص می آیند..
  • هر اندیشه مثبت و شایسته ای به چهره انسان زیبایی می بخشد...
  • اگر مایلیم پیام عشق را بشنویم، بایستی خود نیز این پیام را ارسال کنیم..
  • وسعت دنیا هرکس به اندازه وسعت اندیشه اوست..
  • هیچ بالشی،نـــرم تر از وجدان آسوده نیست ... !
  • نگرش درست،نیمی از موفقیت است!یکی میگفت:شب فرا رسیده است.. در حالیکه دیگری میگفت: صبح در راه است.. !
  • یک شمع روشن می تواند هزاران شمع خاموش را روشن کند و ذره ای از نورش کاسته نشود …
  • یک کاغذ سفید را هر چقدر هم که سفید و تمیز باشد نمیتوان قاب گرفت. برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت..
  • آنچه که هستی هدیه خداوند است و آنچه که می شوی هدیه تو به خداوند... پس بی نظیر باش..
  • خدا مرحم تمام زخمهاست.. هرچه عمق خراشهای وجودت بیشتر باشد خدا برای پر کردن آن بیشتر در وجودت جای می گیرد..
  • ثروتمند بودن به مقدار پولی که در حساب بانکی توست بستگی ندارد،بلکه به مقدار مهربانی که در قلب توست بستگی دارد.
  • دانشی که تو را اصلاح نکند گمراهی است و مالی که تو را سود ندهد عذاب است..
  • عشق به تنهایی باقی نمی ماند و هیچ معنایی ندارد. عشق باید به مرحله عمل در آید و آن عمل خدمت است..
  • تنها در آب های آرام است که عکس اشیا قابل رویت است و تنها در ذهن آرام ست که می توانید انعکاس دنیا را تماشا کنید
  • پیش از آن که بالا رفتن از نردبان موفقیت را شروع کنید ابتدا مطمئن شوید که نردبان را به ساختمان مناسب تکیه داده‌اید..
  • در ذهن خود افکار خوبی بپرورانید، زیرا هرگز فراتر از افکارتان ترقی نخواهید کرد
  • آن اندازه که ما خود را فریب می دهیم و گمراه می کنیم، هیچ دشمنی نمی تواند..
  • چشم بسته هم میتوان راه رفت و زمین نخورد..اگر دستت در دست خدا باشد...!
  • نگرش همانند رنگ شیشه عينکی است که در برابر چشمان ما قرار دارد، به هر چیزی که بنگریم تحت تاثیر آن رنگ قرار دارد.
  • جامعه ای فرزانگی و سعادت می یابد كه خواندن، كار روزانه اش باشد..
  • هيچكس مجبور نيست انسان بزرگي باشد، تنها انسان بودن كافي است.
  • آگاهی، چراغ راه توسعه و تعالیست..
  • خدایا .. مارا ببخش که در کار خیر یا “جار” زدیم یا “جا” زدیم..

مطلب: آخرین رقص یک بـــــــــــرگ

مطلب: آخرین رقص یک بـــــــــــرگ


گروه: دست خط
تاریخ درج: 1392/08/04
نویسنده: مدیر سایت
منبع: هاشم راعی
تعداد بازدید: 4886

برگ آرام آرام به زردی می گراید و شوری سرشار وجودش را در بر می گیرد. خاطرات همنشینی با دوست دیرینه اش آفتاب را به یاد می آورد

 
برگ آرام آرام به زردی می گراید و شوری سرشار وجودش را در بر می گیرد و خاطرات همنشینی با دوست دیرینه اش آفتاب را به یاد می آورد..
خاطراتی که همچنان در ذهن رگبرگ هایش جاریست و در این روزهای سرد با همین خاطرات تن خود را گرم نگه می دارد. دوستی دیرینه ای که از اولین روزهای حضورش بر روی شاخه این درخت تنومند، شاهد آن بوده و آنرا با تمام وجود لمس کرده است.
 رقص برگ در برابر پاییز- دل نوشته های هاشم راعی
 
خوب به یاد دارد گفتگوی هر صبحش را با آفتاب که گله می کرد از شب جدایی شان و آفتاب که همیشه میگفت:
من به عشق تو می تابم، پس تا آنجا که می توانی از من غنی شو، رشد کن و بزرگ و بزرگتر شو.. آنقدر که بزرگترین برگ این درخت شوی.. هرچه بزرگ تر شوی من (نور) بیشتر در تو جریان می یابم.
هر چه بزرگتر شوی درخت بیشتر به تو می بالد. هرچه بزرگ تر شوی پرنده بیشتر با تو همزبان می شود و هر چه بزرگ تر شوی زمین به نگاهت مجذوب تر.
و برگ هر بار و همیشه، بی تاب از دوری شبانه، وصال با نور را طلب میکرد. و  هر بار خورشید در جواب برگ میگفت: همیشه آرزویت را در دل زنده نگه دار تا زمانش برسد.
یکروز صبح خورشید با این پیام صورت برگ را نوازش داد: لحظه ی دیدار نزدیک است به شرط آنکه خود را به دست باد بسپاری..!
پس از آن خورشید هر روز بیشتر از قبل صورتش را در پشت ابرها پنهان می کرد، و ذهن برگ اما بیشتر به مرور همنشینی های گذشته می پرداخت. گاهی یک نگاه کوچک خورشید هم وجود برگ را گرم می کرد.
گرم تر از تمام روزهای گرم تابستان. چرا که حالا به یمن هم نشینی دیرینه اش با خورشید، رنگ او را به خود گرفته و خورشید دلش به یاد عشق دیرینه اش بر تمامی پاییز می تابید.
باد پاییزی وزیدن گرفت و با خود نفیر رحیل را در باغ پراکند. برگ گویی لالایی عشق و خبر دیدار را شنید، از شعف بر خود لرزید و از شوق وصل رها شد..دلش را به دست نسیم سپرد تا خاطره ی آخرین رقصش را زمان و زمین و درخت و خورشید و پرنده.. شاهد باشند..
عظمت هستی در برابر عشق تعظیم می کند. زیرا می خواهد اولین برگی که از بلندای بودن به پای عشق فرو افتاده را نظاره کند..
 
عاشقانه های پاییزی
 
انگار این آخرین رقص برگ سماعی بود در حضور عشق و در پای او .. زمین برای در آغوش گرفتنش به نرمی گرایید و برگ آرام بر آغوش زمین جای گرفت. روح سبزش اما برای همیشه در خاطر درخت و باغ و جنگل زنده و جاری ماند.. او به خورشید پیوست چرا که عاشق و شیدای  نور بود و به نور هم رسید..

هاشم راعی

من یقین دارم که برگ
کاین چنین خود را رها کردست در آغوش باد،
فارغ است از یاد مرگ

لاجرم چندان که در تشویش از این بیداد نیست
پای تا سر زندگیست.

آدمی هم مثل برگ
می تواند زیست بی تشویش مرگ
گر ندارد مثل او ،آغوش مهر باد را

می تواند یافت لطف
"هرچه باداباد " را...

فریدون مشیری
 لینک کانال انرژی مثبت در تلگرام/ ما را در تلگرام دنبال کنید

مطالب مرتبطی که خواندن آنها را به شما توصیه می کنم :

داستانک: معجزه ی عشق

داستانک: در انتظار روییدن

مطلب: زندگی به روایت اوشو

مطلب: تو را از خاک آفريدم

مطلب: یک مشت خاک عاشق

داستانک: آنکس که تو را شناخت جان را چه کند؟!

مطلب: عبادت حقیقی چگونه است؟

 

 

دریافت جدیدترین مطالب سایت از طریق ایمیل:

لینک عضویت در خبر نامه

بستن http://www.hashemraei.com/analysis/handwriting/leave-dance.html
18 توصیه به دیگران
نظرات بینندگان
نظر شما:
* نام:
* آدرس ایمیل:
آدرس سایت:
* متن نظر:
* کد امنیتی:
نام شما:
ایمیل مقصد: