• زندگی نقطه چینی است که تو با بودن، تلاش، آگاهی و عشق آن را به خطی برای رسیدن به انسانیت تبدیل می کنی..
  • یادت باشد هیچ کجا آنقدر شلوغ نیست که نتوانی لحظه ای با خدا خلوت کنی!
  • هيچكس مجبور نيست انسان بزرگي باشد، تنها انسان بودن كافي است.
  • اگر مایلیم پیام عشق را بشنویم، بایستی خود نیز این پیام را ارسال کنیم..
  • نگرانیهای امروز،از گرفتاریهای فردای شما کم نمیکند..فقط شادی امروزتان را از بین میبرد..!
  • تنها در آب های آرام است که عکس اشیا قابل رویت است و تنها در ذهن آرام ست که می توانید انعکاس دنیا را تماشا کنید
  • هیچ بالشی،نـــرم تر از وجدان آسوده نیست ... !
  • هر کسی را که می بینید با او مهربان باشید. چونکه در حال مبارزه و کشمکش با مشکلات زندگیش است.
  • وسعت دنیا هرکس به اندازه وسعت اندیشه اوست..
  • تمام نظام خلقت از طریق عشق، همدلی و هماهنگی گرد هم آمده است. اگر افکار خود را در جهت این اصول بکار اندازید، هیچ چیزی نمیتواند مانع حرکت شما شود..
  • یک کاغذ سفید را هر چقدر هم که سفید و تمیز باشد نمیتوان قاب گرفت. برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت..
  • یک شمع روشن می تواند هزاران شمع خاموش را روشن کند و ذره ای از نورش کاسته نشود …
  • چشم بسته هم میتوان راه رفت و زمین نخورد..اگر دستت در دست خدا باشد...!
  • دانشی که تو را اصلاح نکند گمراهی است و مالی که تو را سود ندهد عذاب است..
  • نگرش همانند رنگ شیشه عينکی است که در برابر چشمان ما قرار دارد، به هر چیزی که بنگریم تحت تاثیر آن رنگ قرار دارد.
  • عشق انسان را داغ میکند و دوست داشتن انسان را پخته میکند! هر داغی روزی سرد میشود، ولی پخته هیچگاه خام نمیشود..
  • پروانه گاهی فراموش می کند که زمانی کرم بوده و کرم نمی داند که روزی به پروانه ای زیبا بدل خواهد شد. فراموشی و نادانی مشکل امروز ماست..
  • اگر هنوز دنبال کسی میگردی که زندگی تو را تغییر بدهد.. به آینه نگاه کن..
  • برای رسیدن به کبریا باید نه کبر داشت نه ریا
  • ثروتمند بودن به مقدار پولی که در حساب بانکی توست بستگی ندارد،بلکه به مقدار مهربانی که در قلب توست بستگی دارد.
  • خدا مرحم تمام زخمهاست.. هرچه عمق خراشهای وجودت بیشتر باشد خدا برای پر کردن آن بیشتر در وجودت جای می گیرد..
  • چنان انسان باش و چنان زندگی کن که اگر هر کس انسانی چون تو باشد و همچون تو زندگی کند این زمین بصورت بهشت خدای درآید..
  • پیروزی یعنی: توانایی رفتن از یک شکست، به شکستی دیگر بدون از دست دادن اشتیاق..
  • برخی آدمها به یک دلیل از مسیر زندگی ما می گذرند که به ما درسهایی بیاموزند که اگر می ماندند هرگز یاد نمی گرفتیم!!
  • آگاهی، چراغ راه توسعه و تعالیست..
  • تمامی رفتار بنی آدم متأثر از آنچیزی است که در گذشته اتفاق افتاده است
  • مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می ریزند و از آنها غولی به وجود می آورند که نامش تقدیر است..
  • سازت اگر عشق را بنوازد همه ی خلقت به رقص می آیند..
  • انسان خوبی باش اما وقتت را برای اثباتش به دیگران هدر نده..
  • نگرش درست،نیمی از موفقیت است!یکی میگفت:شب فرا رسیده است.. در حالیکه دیگری میگفت: صبح در راه است.. !

داستانک: در انتظار روییدن

داستانک: در انتظار روییدن


گروه: فرهنگی و اجتماعی
تاریخ درج: 1392/09/03
نویسنده: مدیر سایت
منبع: عرفان نظرآهاري
تعداد بازدید: 932

هزاران سال بود كه مي خواست به دنيا بيايد. هزاران سال بود كه ذوق داشت. هزاران سال بود كه نوبتش نمي رسيد.

هزاران سال بود كه مي خواست به دنيا بيايد. هزاران سال بود كه ذوق داشت. هزاران سال بود كه نوبتش نمي رسيد. و هر روز كسي به دنيا مي آمد و او غبطه مي خورد و همچنان منتظر نوبت خودش بود و سرانجام روزي رسيد كه به او گفتند : ديگر ، نوبت توست . چمدانت را ببند و آماده رفتن باش.
چمدانش كوچك بود. كوچكتر ازيك بند انگشت و او آنقدر داشت كه مي خواست با همان چمدان بند انگشتي برود، كه گفتند: صبر كن، سفرت دور است . سفرت طولاني گفتند: جاده ها منتظرند، راه ها و بيراهه ها. چقدر پست و چقدر پشت. چقدر بالا و چقدر پائين. چقدر دور و چقدر نزديك. پس چيزي با خودت ببر، چيزي كه با با آن بتواني آن همه بالا و پائين و دور و نزديك را بپيمائي.
پس او دو پا براي خودش برداشت. براي رفتنها و دويدنها، براي گشتنها و پيمودنها، براي جستجو.
بي تاب به دنيا آمدن بود مي خواست با همان دو پا برود كه گفتند: صبر كن، آنجا كه مي روي تماشائي است، چقدر سبز و چقدر سرخ، چقدر زرد و بنفش و آبي، چقدر سياه و سفيد. چقدر ريز و درشت و كوچك و بزرگ و ابن و آن. چقدر زيبائي و شگفتي منتظرند تا براي تو باشند تا جزئي از تو شوند، پس چيزي با خودت ببر كه به كار ديدن و تماشا بيايد. و گرنه دنيا تاريك است.
و او دو چشم براي خودش برداشت.
عجله داشت مي خواست زودتر به دنيا بيايد، مي خواست با همان دو چشم و دو پا برود كه گفتند صبر كن. آنجا كه تو مي روي پر است از نغمه و ترانه و صوت و صدا، پر آهنگ ونوا، و همه منتظرند تا به تو برسند، همه مي خواهند براي تو باشند. پس چيزي با خودت ببر كه ربط تو باشد با آنها و گرنه دنيا سوت و كور است.
و او دو گوش براي خودش برداشت.
و او هر روز چيزي بر مي داشت. لبي براي لبخند و زباني براي گفتن و دستي براي ساختن و چيزي كه با آن ببويد و چيزي كه با آن بنوشد و چيزي كه با آن بفهمد و چيزي كه با آن ...
و هر روز چمدانش بزرگ و بزرگتر شد. نُه ماه ، روز و شب و شب و روز، نُه ماه به هفته ها و به روزها، نُه ماه به دقيقه ها و ثانيه ها چمدان بست. چمداني از خون و سلول و استخوان، چمداني از جان، چمداني از تن.
گفتند: اينها ابزار توست، در سفر زندگي. از همه شان استفاده كن و بسيار مراقبشان باش كه همه به كارت آيد. اما وقتي خواستي برگردي، چمدان را همان جا بگذار و سبك برگرد.
و آنوقت به او صندوقچه اي دادند، سرخ و كوچك؛ و گفتند: بهترين و زيباترين و قيمتي ترين چيزها در اين است. هم خدا هم نور و هم بهشت. مراقب باش كه هرگز گمش نكني. نامش ذهن است. و با اين است كه تو انسان مي شوي. و گرنه اين چمدان خون استخوان، بي اين ذهن، هيچ ارزشي ندارد.
و او رفت با شور و شتاب و نفهميد اين شتاب با او چه خواهد كرد.
اما همين كه پا به اين دنيا گذاشت، همين كه چشم باز كرد و همين كه دستهايش را گشود، احساس كرد چيزي را جا گذاشته، هي چندين بار چمدانش را زير و رو كرد، همه چيز بود، دوباره گشت و دوباره گشت و ناگهان فهميد؛ فهميد كه آن صندوقچه سرخ را با خود نياورده است.
آه، او قلبش(ذهنش) را جا گذاشته بود.
و آنجا بود كه شروع كرد به گريه كردن. گريه مي كرد و هيچ كس نمي توانست آرامش كند. زيرا هيچ كس نمي دانست او براي چه مي گريد.
تا اينكه زمزمه اي آرام را در گوشش شنيد، زمزمه اي كه مي گفت: عزيز كوچكم خوش آمدي به جهان، اما حيف كه تو هم باشتاب آمدي و حيف كه تو هم قلبت را جا گذاشتي.
آدمها همه همين كار را مي كنند، همه با عجله مي آيند و همه قلبشان را جا مي گذارند و همه همان لحظه‌‌ نخست از آن باخبر مي شوند و براي اين است كه همه وقتي به دنيا مي آيند، گريه مي كنند، اما بعدها يادشان مي رود، يادشان مي رود كه چيزي را جا گذاشتند و فكر مي كنند اين كه در سينه شان است؛ اين كه به اندازه مشت بسته شان است قلب است، اما اين قلب نيست! قلب چيز ديگري هست . قلب بخش دگرگون کننده وجود شما است .
حال، عزيز كوچكم!ديگر گريه نكن، زيرا زندگي تلاشي است كه هر كس براي پيدا كردن قلبش مي كند. براي پيدا كردن آن چيز ديگر.
و براي اين است كه زندگي اين همه زيباست. اين همه ارزشمند، اين هموار.
دنيا پُر است از چيزهايي كه به تو مي گويد قلبت را چگونه مي تواني دوباره پيدا كني. شايد هر چيز كوچك و شايد هر چيز بزرگ. و بدان كه اين يك جستجوي بي پايان است .
پس لبخند بزن و زندگي كن؛ و او لبخند زد و زندگي شروع شد.
و او در جستجوي قلبش به اينجا و آنجا رفت. به هر گوشه وبه هر كنار. به هر پايين و به هر بالا. تا اینكه روزي به دانه اي رسيد و به او گفت: من دنبال قلبم مي گردم، آدمم و قلبم را در بهشت جا گذاشته ام. همه جا را مي گردم و نمي دانم از كجا پيدايش كنم؟ تو مي تواني كمكم كني؟
دانه گفت: من نمي دانم آدم ها قلبشان را از كچا مي آورند. ولي خوب مي دانم دانه ها چگونه داراي قلب مي شوند. اگر دوست داري تا قلب مرا ببيني.
و او همراه دانه رفت.
دانه پنهان شد، دانه درد كشيد، دانه ترك خورد، دانه ريشه زد، دانه دستهايش را بلند كرد. دانه قد كشيد، دانه ساقه شد. دانه شاخه شد. دانه جوانه زد. دانه برگ داد و شكوفه كرد و ميوه آورد.
دانه سايه اش را به اين وآن بخشيد. دانه ميوه اش را به ابن و آن بخشيد. دانه ساقه و شاخه و همه خودش را بخشيد. و گفت: دانه ها اين گونه صاحب قلب مي شوند. آدم ها را اما نمي دانم.
و آن وقت دانه، درختش را به او داد و او درختش را در سينه اش گذاشت. تا هميشه به ياد داشته باشد كه دانه ها، قلبشان را از كجا مي آورند.
و او با درختي در سينه اش به اينجا و به آنجا و به هر جا مي رفت، تا به قطره اي رسيد، به قطره اي كه در بركه اي كوچك بود. و به او گفت من آدمم و قلبم را در بهشت جا گذاشته ام، تو مي داني ازكجا مي توانم يك قلب ديگرپيدا كنم؟ قطره گفت: من نمي دانم آدم ها قلبشان رااز كجا مي آ ورند، اما مي دانم مي شود هر قطره چگونه صاحب قلبي بزرگ مي شود. و او همراه قطره به بركه رفت تا راز قلب قطره را بفهمد.
و خورشيد، داغ بر قطره تابيد، قطره تاب آن همه داغي را نياورد. هيچ شد و چون هيچ شد، سبك شد وچون سبك شد به آسمان رفت. قطره ابر شد، قطره باران شد، قطره چكيد، قطره جاري شد. قطره رود شد. قطره رفت به پاي هر درختي و هر بوته و هر گل. قطره زنده كرد، قطره پاكي داد. قطر روياند، قطره نوشاند، قطره فرو رفت، قطره فرا رفت. قطره گذشت و رسيد و تمام شد، قطره دريا شد.
و قطره دريا را به او داد تا او هميشه به ياد داشته باشدكه قطره ها چگونه صاحب قلب مي شوند، قلبي بزرگ.
او با درختي و دريايي در سينه اش به اينجا و به آنجا و به هر جا رفت و به راهي باريك رسيد. به راه گفت: من آدمم و قلبم را در بهشت جا گذاشته ام تو مي داني من از چه راهي مي توانم به قلبم برسم؟ راه گفت: نه، من اين را نمي دانم ، اما مي دانم راه ها از كجا مي روند تا به قلبشان مي رسند، به آن قلبي كه گرداگرد زمين كشيده شده است.
اگر مي خواهي همراه من بيا، و او همراه راه شد. راه، باريك بود، راه تنگ و تاريك بود. راه، سخت بود و ناهموار. و راه هي رفت و هي رفت و هي رفت. راه ادامه داد، راه از پا ننشست. راه دنبال رسيدن نبود، راه در آرزوي رساندن بود.
راه جستجو مي كرد، راه مي گشت، راه پيدا مي كرد. اما نمي ايستاد، همچنان مي رفت. او مقصدي نداشت، مقصدش تنها رفتن بود.
و راه، جاده اي به او داد تا آنرا در سينه اش بگذارد و بداند كه قلب جاده ها هرگز نمي ايستد.
و او با درختي و دريايي و جاده اي در سينه اش به اينجا و آنجا و به هرجا رفت. تا به آينه اي رسيد. به آينه گفت: من آدمم و قلبم را در بهشت جا گذاشتم. تو مي داني من چگونه مي توانم دوباره قلبم را پيدا كنم؟
آينه گفت: قلبها و آينه ها به هم شبيه اند. آينه ها مي شكنند و قلبها هم. آينه ها غبار مي گيرند و قلبها هم. آينه ها نشان مي دهند و قلبها هم.
من مي روم تا قلبم را پيدا كنم. و شايد آنجا كه قلب آينه اي هست ، قلب تو هم باشد .
و آينه هر روز خودش را پاك كرد و پاك كرد و پاك كرد، از هر غبار و هر ذره و هر لكه اي. و هر روز شفاف تر و هر روز زلال تر و هر روز صاف تر.
آنوقت روبروي هر لبخندي نشست و روبروي هر اشكي و روبروي هر شكفتن و هر پژمردني، روبروي هر طلوع و غروبي، روبروي هر پائيز و بهاري. روبروي هر غم و شادي و ترانه و سوگي. آينه هيچ چيز نداشت و همه چيز داشت. آينه هيچ كس نبود و همه كس بود.
آينه خودش را به او داد، تا او بداند كه قلبها همان آينه ها هستند.
و او با درختي و دريايي و جاده اي و آينه اي در سينه اش به اينجا و به آنجا و به هرجا رفت تا به ستاره اي رسيد و به سنگ ريزه اي و به نسيمي و به شعله اي و به پرنده اي و به گُلي. و به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگي. و ستاره به او كهكشاني داد و سنگريزه به او كوهي؛ و نسيم به او طوفاني و شعله به او آتشفشاني و پرنده به او آسماني و گل باغي را ...
و روزي رسيد كه در سينه اش دشتي بود كه پلنگان و آهوان در آن باهم مي دويدند؛ و آسماني كه كبوتران و عقابان با هم در آن پرواز مي كردند و اقيانوسي كه در آن نهنگان و عروسان دريايي با هم مي رقصيدند.
روزي رسيد كه در سينه اش جاده اي بود كه آرزوهاي دور و دعاهاي ناممكن را به مقصد مي رساند. و كهكشاني كه هر ستاره اش چراغ خانه اي را روشن مي كرد و باغي كه هر گلش لبخندي بود كه بر لبي مي نشست. بر لب هر كودك و هر پير و هر جواني. بر لب هر زرد و سفيد و سرخ و سياهي.
و حالا او قلبش را پيدا كرده بود، قلبي كه نامش جهان بود. جهان بزرگ بود اما او از جهان بزرگتر زيرا كه جهان را در درونش جا داده بود.
او چمدان كوچكش را همينجا گذاشت؛ زيرا ديگر نيازي به آن نداشت. اما قلبش(ذهن) را با خودش برد و اين زيباترين چيزي بود كه مي توانست با خود ببرد.

بستن http://www.hashemraei.com/analysis/cultural-social/short-history84.html
4 توصیه به دیگران
نظرات بینندگان
نظر شما:
* نام:
* آدرس ایمیل:
آدرس سایت:
* متن نظر:
* کد امنیتی:
نام شما:
ایمیل مقصد: