• شادمانی ما در گرو شادمانی دیگران است و ما تنها قادر به دریافت شادمانی و آرامش از طریق اهداء آرامش و شادی به دیگران هستیم..
  • نگرش درست،نیمی از موفقیت است!یکی میگفت:شب فرا رسیده است.. در حالیکه دیگری میگفت: صبح در راه است.. !
  • برای رسیدن به روزهای خوب باید چند روزی را سخت گذراند..
  • آن اندازه که ما خود را فریب می دهیم و گمراه می کنیم، هیچ دشمنی نمی تواند..
  • من در رقابت با هیچکس جز خودم نمیباشم هدف من مغلوب نمودن آخرین کاری است که انجام داده ام..
  • اگر بخشش باعث کوچک شدن می شد.. خداوند اینقدر بزرگ نبود..
  • تمام نظام خلقت از طریق عشق، همدلی و هماهنگی گرد هم آمده است. اگر افکار خود را در جهت این اصول بکار اندازید، هیچ چیزی نمیتواند مانع حرکت شما شود..
  • جامعه ای فرزانگی و سعادت می یابد كه خواندن، كار روزانه اش باشد..
  • یک کاغذ سفید را هر چقدر هم که سفید و تمیز باشد نمیتوان قاب گرفت. برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت..
  • اگر مایلیم پیام عشق را بشنویم، بایستی خود نیز این پیام را ارسال کنیم..
  • خدایا .. مارا ببخش که در کار خیر یا “جار” زدیم یا “جا” زدیم..
  • آنچه که هستی هدیه خداوند است و آنچه که می شوی هدیه تو به خداوند... پس بی نظیر باش..
  • برخی آدمها به یک دلیل از مسیر زندگی ما می گذرند که به ما درسهایی بیاموزند که اگر می ماندند هرگز یاد نمی گرفتیم!!
  • نمیتوانم آینده را پیش بینی کنم. نمیتوانم گذشته را تغییر بدهم..فقط همین لحظه را دارم،پس طوری از این لحظه لذت خواهم برد که گویی آخرین لحظه عمر من است.
  • هر کسی را که می بینید با او مهربان باشید. چونکه در حال مبارزه و کشمکش با مشکلات زندگیش است.
  • اگر هنوز دنبال کسی میگردی که زندگی تو را تغییر بدهد.. به آینه نگاه کن..
  • بهترین راه برای پیش بینی آینده ساختن آن است..
  • تنها در آب های آرام است که عکس اشیا قابل رویت است و تنها در ذهن آرام ست که می توانید انعکاس دنیا را تماشا کنید
  • عمر ما کوتاه نیست، ما کوتاهی می کنیم..
  • عشق انسان را داغ میکند و دوست داشتن انسان را پخته میکند! هر داغی روزی سرد میشود، ولی پخته هیچگاه خام نمیشود..
  • نگرش همانند رنگ شیشه عينکی است که در برابر چشمان ما قرار دارد، به هر چیزی که بنگریم تحت تاثیر آن رنگ قرار دارد.
  • زندگی نقطه چینی است که تو با بودن، تلاش، آگاهی و عشق آن را به خطی برای رسیدن به انسانیت تبدیل می کنی..
  • هیچ کس آن قدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد و هیچ کس آن قدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد..
  • پروانه گاهی فراموش می کند که زمانی کرم بوده و کرم نمی داند که روزی به پروانه ای زیبا بدل خواهد شد. فراموشی و نادانی مشکل امروز ماست..
  • هرکسی میتواند پنهان شود،این آسان ترین کار است. اما..ایستادن،با حقیقت روبرو شدن و مشکلات را حل کردن آن چیزی است که تو را قوی میسازد.
  • هر اندیشه مثبت و شایسته ای به چهره انسان زیبایی می بخشد...
  • هیچ بالشی،نـــرم تر از وجدان آسوده نیست ... !
  • چشم بسته هم میتوان راه رفت و زمین نخورد..اگر دستت در دست خدا باشد...!
  • در ذهن خود افکار خوبی بپرورانید، زیرا هرگز فراتر از افکارتان ترقی نخواهید کرد
  • انسان خوبی باش اما وقتت را برای اثباتش به دیگران هدر نده..

داستانک: جعبه جادویی

داستانک: جعبه جادویی


گروه: فرهنگی و اجتماعی
تاریخ درج: 1392/07/28
نویسنده: مدیر سایت
منبع: ناشناس
تعداد بازدید: 1141

خیلی کوچک بودم اولین خانواده­ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود..

خیلی کوچک بودم اولین خانواده­ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی­رسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف
میزد می­ ایستادم و گوش می­کردم و لذت می­بردم..
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می­کند که
همه چیز را می­داند. اسم این موجود اطلاعات لطفا بود، و به همه سوال­ها پاسخ می داد..
ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود. رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی می­کردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در
خانه نبود که دلداریم بدهد.
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که می مکیدمش دور خانه راه می­رفتم.
تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد.
فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم.
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفا
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت: اطلاعات
انگشتم درد گرفته... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود، اشکهایم سرازیر شد
پرسید مامانت خانه نیست؟
گفتم که هیچکس خانه نیست پرسید خونریزی داری؟
جواب دادم: نه، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.
پرسید: دستت به جا یخی می­رسد؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم
صدا گفت: برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار
یک روز دیگر به اطلاعات لطفا زنگ زدم!
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت: اطلاعات.
پرسیدم تعمیر را چطور می­نویسند؟ و او جوابم را داد.
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم.
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون
کجاست. سوال­های ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد. او به من گفت که
باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم.
روزی که قناری­ ام مرد با اطلاعات لطفا تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم. او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرف­هایی را زد که عموما بزرگ­ترها برای دلداری از بچه­ ها می­گویند. ولی من راضی نشدم.
پرسیدم: چرا پرنده­ های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می­خوانند و خانه ­ها را پر از شادی می­کنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل
می­شوند؟
فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید، چون که گفت: عزیزم، همیشه به
خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می­شود در آن آواز خواند و من
حس کردم که حالم بهتر شد
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم ... دلم خیلی برای دوستم تنگ شد
اطلاعات لطفا متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی
به فکرم هم نمی­رسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم
وقتی بزرگ­تر و بزرگ­تر می­شدم، خاطرات بچگیم را همیشه دوره می­کردم
در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می­شدم، یادم می­آمد که
در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم
احساس می کردم که اطلاعات لطفا چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش
را صرف یک پسر بچه میکرد.

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان
در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را
برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم: اطلاعات لطفا
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش، پاسخ داد اطلاعات
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم
تا حالا انگشتت خوب شده!
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟
گفت: تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچوقت بچه­ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم. پرسیدم آیا می­توانم هر
بار که به اینجا می­آیم با او تماس بگیرم
گفت : لطفا این کار را بکن، بگو می­خواهم با ماری صحبت کنم.

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم.
یک صدای نا آشنا پاسخ داد: اطلاعات
گفتم که می­خواهم با ماری صحبت کنم.
پرسید: دوستش هستید؟
گفتم: بله یک دوست بسیار قدیمی
گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت..
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند:
به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند... خودش منظورم را می فهمد....
به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند...
عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند...
بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند...
محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند..

 

بستن http://www.hashemraei.com/analysis/cultural-social/short-history55.html
3 توصیه به دیگران
نظرات بینندگان
nastaran : 1392/10/08
0
2

از خوندن مطالبتون خسته نمی شم .

ممنونم.. امیدوارم همیشه رو به راه کمال باشید..

نظر شما:
* نام:
* آدرس ایمیل:
آدرس سایت:
* متن نظر:
* کد امنیتی:
نام شما:
ایمیل مقصد: