• انسان خوبی باش اما وقتت را برای اثباتش به دیگران هدر نده..
  • اگر اندیشه‌های منفی را در سر نپرورانید و از این طریق به آنها خوراک نرسانید، آنها از کمبود توجه هلاک خواهند شد.
  • هیچ کس آن قدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد و هیچ کس آن قدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد..
  • مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می ریزند و از آنها غولی به وجود می آورند که نامش تقدیر است..
  • هرکسی میتواند پنهان شود،این آسان ترین کار است. اما..ایستادن،با حقیقت روبرو شدن و مشکلات را حل کردن آن چیزی است که تو را قوی میسازد.
  • آگاهی، چراغ راه توسعه و تعالیست..
  • بهترین راه برای پیش بینی آینده ساختن آن است..
  • اگر مایلیم پیام عشق را بشنویم، بایستی خود نیز این پیام را ارسال کنیم..
  • زندگی نقطه چینی است که تو با بودن، تلاش، آگاهی و عشق آن را به خطی برای رسیدن به انسانیت تبدیل می کنی..
  • شادمانی ما در گرو شادمانی دیگران است و ما تنها قادر به دریافت شادمانی و آرامش از طریق اهداء آرامش و شادی به دیگران هستیم..
  • هیچ چیز نیک یا بد نیست ولی شیوه تفکر ما امور را نیک یا بد جلوه می دهد..
  • تمامی رفتار بنی آدم متأثر از آنچیزی است که در گذشته اتفاق افتاده است
  • اگر هنوز دنبال کسی میگردی که زندگی تو را تغییر بدهد.. به آینه نگاه کن..
  • جامعه ای فرزانگی و سعادت می یابد كه خواندن، كار روزانه اش باشد..
  • هیچ بالشی،نـــرم تر از وجدان آسوده نیست ... !
  • نگرش همانند رنگ شیشه عينکی است که در برابر چشمان ما قرار دارد، به هر چیزی که بنگریم تحت تاثیر آن رنگ قرار دارد.
  • دانشی که تو را اصلاح نکند گمراهی است و مالی که تو را سود ندهد عذاب است..
  • آنچه که هستی هدیه خداوند است و آنچه که می شوی هدیه تو به خداوند... پس بی نظیر باش..
  • یک شمع روشن می تواند هزاران شمع خاموش را روشن کند و ذره ای از نورش کاسته نشود …
  • نادان خوشبختی را در دوردست‌ها می‌جوید، دانا آن را زیر پای خود می‌رویاند..
  • هيچكس مجبور نيست انسان بزرگي باشد، تنها انسان بودن كافي است.
  • نگرانیهای امروز،از گرفتاریهای فردای شما کم نمیکند..فقط شادی امروزتان را از بین میبرد..!
  • چشم بسته هم میتوان راه رفت و زمین نخورد..اگر دستت در دست خدا باشد...!
  • عشق به تنهایی باقی نمی ماند و هیچ معنایی ندارد. عشق باید به مرحله عمل در آید و آن عمل خدمت است..
  • آرامش اولین نشانه حضور و حلول خداوند در وجود شماست..
  • نمیتوانم آینده را پیش بینی کنم. نمیتوانم گذشته را تغییر بدهم..فقط همین لحظه را دارم،پس طوری از این لحظه لذت خواهم برد که گویی آخرین لحظه عمر من است.
  • عمر ما کوتاه نیست، ما کوتاهی می کنیم..
  • هر اندیشه مثبت و شایسته ای به چهره انسان زیبایی می بخشد...
  • برای رسیدن به روزهای خوب باید چند روزی را سخت گذراند..
  • خداوند مهمان قلب های وسیع است.هر چه قلب های ما از کینه پر باشد ، سهم ما از خدا کمتر است..!

داستانک: جعبه جادویی

داستانک: جعبه جادویی


گروه: فرهنگی و اجتماعی
تاریخ درج: 1392/07/28
نویسنده: مدیر سایت
منبع: ناشناس
تعداد بازدید: 1112

خیلی کوچک بودم اولین خانواده­ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود..

خیلی کوچک بودم اولین خانواده­ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی­رسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف
میزد می­ ایستادم و گوش می­کردم و لذت می­بردم..
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می­کند که
همه چیز را می­داند. اسم این موجود اطلاعات لطفا بود، و به همه سوال­ها پاسخ می داد..
ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود. رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی می­کردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در
خانه نبود که دلداریم بدهد.
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که می مکیدمش دور خانه راه می­رفتم.
تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد.
فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم.
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفا
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت: اطلاعات
انگشتم درد گرفته... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود، اشکهایم سرازیر شد
پرسید مامانت خانه نیست؟
گفتم که هیچکس خانه نیست پرسید خونریزی داری؟
جواب دادم: نه، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.
پرسید: دستت به جا یخی می­رسد؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم
صدا گفت: برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار
یک روز دیگر به اطلاعات لطفا زنگ زدم!
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت: اطلاعات.
پرسیدم تعمیر را چطور می­نویسند؟ و او جوابم را داد.
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم.
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون
کجاست. سوال­های ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد. او به من گفت که
باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم.
روزی که قناری­ ام مرد با اطلاعات لطفا تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم. او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرف­هایی را زد که عموما بزرگ­ترها برای دلداری از بچه­ ها می­گویند. ولی من راضی نشدم.
پرسیدم: چرا پرنده­ های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می­خوانند و خانه ­ها را پر از شادی می­کنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل
می­شوند؟
فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید، چون که گفت: عزیزم، همیشه به
خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می­شود در آن آواز خواند و من
حس کردم که حالم بهتر شد
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم ... دلم خیلی برای دوستم تنگ شد
اطلاعات لطفا متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی
به فکرم هم نمی­رسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم
وقتی بزرگ­تر و بزرگ­تر می­شدم، خاطرات بچگیم را همیشه دوره می­کردم
در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می­شدم، یادم می­آمد که
در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم
احساس می کردم که اطلاعات لطفا چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش
را صرف یک پسر بچه میکرد.

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان
در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را
برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم: اطلاعات لطفا
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش، پاسخ داد اطلاعات
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم
تا حالا انگشتت خوب شده!
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟
گفت: تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچوقت بچه­ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم. پرسیدم آیا می­توانم هر
بار که به اینجا می­آیم با او تماس بگیرم
گفت : لطفا این کار را بکن، بگو می­خواهم با ماری صحبت کنم.

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم.
یک صدای نا آشنا پاسخ داد: اطلاعات
گفتم که می­خواهم با ماری صحبت کنم.
پرسید: دوستش هستید؟
گفتم: بله یک دوست بسیار قدیمی
گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت..
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند:
به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند... خودش منظورم را می فهمد....
به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند...
عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند...
بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند...
محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند..

 

بستن http://www.hashemraei.com/analysis/cultural-social/short-history55.html
3 توصیه به دیگران
نظرات بینندگان
nastaran : 1392/10/08
0
2

از خوندن مطالبتون خسته نمی شم .

ممنونم.. امیدوارم همیشه رو به راه کمال باشید..

نظر شما:
* نام:
* آدرس ایمیل:
آدرس سایت:
* متن نظر:
* کد امنیتی:
نام شما:
ایمیل مقصد: