• چنان انسان باش و چنان زندگی کن که اگر هر کس انسانی چون تو باشد و همچون تو زندگی کند این زمین بصورت بهشت خدای درآید..
  • آرامش اولین نشانه حضور و حلول خداوند در وجود شماست..
  • هیچ چیز نیک یا بد نیست ولی شیوه تفکر ما امور را نیک یا بد جلوه می دهد..
  • زندگی نقطه چینی است که تو با بودن، تلاش، آگاهی و عشق آن را به خطی برای رسیدن به انسانیت تبدیل می کنی..
  • من در رقابت با هیچکس جز خودم نمیباشم هدف من مغلوب نمودن آخرین کاری است که انجام داده ام..
  • هر کسی را که می بینید با او مهربان باشید. چونکه در حال مبارزه و کشمکش با مشکلات زندگیش است.
  • پیش از آن که بالا رفتن از نردبان موفقیت را شروع کنید ابتدا مطمئن شوید که نردبان را به ساختمان مناسب تکیه داده‌اید..
  • شادمانی ما در گرو شادمانی دیگران است و ما تنها قادر به دریافت شادمانی و آرامش از طریق اهداء آرامش و شادی به دیگران هستیم..
  • تمامی رفتار بنی آدم متأثر از آنچیزی است که در گذشته اتفاق افتاده است
  • بهترین راه برای پیش بینی آینده ساختن آن است..
  • خداوند مهمان قلب های وسیع است.هر چه قلب های ما از کینه پر باشد ، سهم ما از خدا کمتر است..!
  • نمیتوانم آینده را پیش بینی کنم. نمیتوانم گذشته را تغییر بدهم..فقط همین لحظه را دارم،پس طوری از این لحظه لذت خواهم برد که گویی آخرین لحظه عمر من است.
  • هیچ بالشی،نـــرم تر از وجدان آسوده نیست ... !
  • نگرانیهای امروز،از گرفتاریهای فردای شما کم نمیکند..فقط شادی امروزتان را از بین میبرد..!
  • اگر مایلیم پیام عشق را بشنویم، بایستی خود نیز این پیام را ارسال کنیم..
  • تنها در آب های آرام است که عکس اشیا قابل رویت است و تنها در ذهن آرام ست که می توانید انعکاس دنیا را تماشا کنید
  • چشم بسته هم میتوان راه رفت و زمین نخورد..اگر دستت در دست خدا باشد...!
  • پیروزی یعنی: توانایی رفتن از یک شکست، به شکستی دیگر بدون از دست دادن اشتیاق..
  • آنچه که هستی هدیه خداوند است و آنچه که می شوی هدیه تو به خداوند... پس بی نظیر باش..
  • هر اندیشه مثبت و شایسته ای به چهره انسان زیبایی می بخشد...
  • وسعت دنیا هرکس به اندازه وسعت اندیشه اوست..
  • ثروتمند بودن به مقدار پولی که در حساب بانکی توست بستگی ندارد،بلکه به مقدار مهربانی که در قلب توست بستگی دارد.
  • یادت باشد هیچ کجا آنقدر شلوغ نیست که نتوانی لحظه ای با خدا خلوت کنی!
  • اگر اندیشه‌های منفی را در سر نپرورانید و از این طریق به آنها خوراک نرسانید، آنها از کمبود توجه هلاک خواهند شد.
  • عمر ما کوتاه نیست، ما کوتاهی می کنیم..
  • جامعه ای فرزانگی و سعادت می یابد كه خواندن، كار روزانه اش باشد..
  • اگر بخشش باعث کوچک شدن می شد.. خداوند اینقدر بزرگ نبود..
  • هرکسی میتواند پنهان شود،این آسان ترین کار است. اما..ایستادن،با حقیقت روبرو شدن و مشکلات را حل کردن آن چیزی است که تو را قوی میسازد.
  • هيچكس مجبور نيست انسان بزرگي باشد، تنها انسان بودن كافي است.
  • انسان خوبی باش اما وقتت را برای اثباتش به دیگران هدر نده..

داستانک: گردنبند

داستانک: گردنبند


گروه: فرهنگی و اجتماعی
تاریخ درج: 1392/07/05
نویسنده: مدیر سایت
منبع: ناشناس
تعداد بازدید: 1382

ساناز دختر کوچولوي زيبا و باهوش پنج ساله اي بود که يک روز که همراه مادرش براي خريد به مغازه رفته بود، چشمش به يک گردن بند مرواريد بدلي افتاد..

ساناز دختر کوچولوي زيبا و باهوش پنج ساله اي بود که يک روز که همراه مادرش براي خريد به مغازه رفته بود، چشمش به يک گردن بند مرواريد بدلي افتاد که قيمتش 12000 تومان بود،چقدر دلش اون گردنبند رو مي خواست . پس پيش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره.
مادرش گفت : خب! اين گردنبند قشنگيه، اما قيمتش زياده،ولي بهت ميگم که چکار مي شه کرد! من اين گردنبند رو برات مي خرم اما شرط داره : " وقتي رسيديم خونه، ليست يک سري از کارها که مي توني انجامشون بدي رو بهت مي دم و با انجام اون کارها مي توني پول گردن بندت رو  بپردازي و البته مادر بزرگت هم براي تولدت بهت چند هزار تومان هديه مي ده و اين مي تونه کمکت کنه."
ساناز قبول کرد. او هر روز با جديت کارهايي که بهش محول شده بود رو انجام مي داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم براي تولدش بهش پول هديه مي ده.بزودي ساناز همه کارها رو انجام داد و تونست بهاي گردن بندش رو بپردازه.
 
واي که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش مي انداخت ؛ مهد کودک، رختخواب، وقتي با مادرش براي کاري بيرون مي رفت، تنها جايي که اون رو از گردنش باز مي‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!
ساناز ، پدر خيلي دوست داشتني داشت. هر شب که ساناز به رختخواب مي رفت، پدرش کنار تختش روي صندلي مخصوصش مي نشست و داستان دلخواه ساناز رو براش مي خوند. يک شب بعد از اينکه داستان تموم شد، پدرساناز گفت :
- ساناز ! تو منو دوست داري؟
- اوه، البته پدر! تو مي دوني که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده!
- نه پدر، اون رو نه! اما مي تونم رزي عروسک مورد علاقمو که سال پيش براي تولدم بهم هديه دادي بهت بدم، اون عروسک قشنگيه ، مي توني تو مهموني هاي چاي دعوتش کني، قبوله؟
- نه عزيزم، اشکالي نداره.
پدر گونه هاش رو بوسيد و نوازش کرد و گفت : "شب بخير کوچولوي من."
هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از ساناز پرسيد:
- ساناز! تو منو دوست داري؟
اوه، البته پدر! تو مي دوني که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده!
- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما  مي تونم اسب کوچولو و صورتيم رو بهت بدم، اون موهاش خيلي نرمه و مي توني تو باغ باهاش گردش کني، قبوله؟
- نه عزيزم، باشه ، اشکالي نداره!
و دوباره گونه هاش رو بوسيد و گفت : "خدا حفظت کنه دختر کوچولوي من، خوابهاي خوب ببيني."
چند روز بعد ، وقتي پدر ساناز اومد تا براش داستان بخونه، ديد که ساناز روي تخت نشسته و لباش داره مي لرزه.
ساناز گفت : " پدر ، بيا اينجا." ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتي مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.
پدر با يک دستش اون گردن بند بدلي رو گرفته بود و با دست ديگه اش، از جيبش يه جعبه ي مخمل آبي بسيار زيبا رو درآورد. داخل جعبه، يک گردن بند زيبا و اصل مرواريد بود. پدرش در تمام اين مدت اونو نگه داشته بود.
او منتظر بود تا هر وقت ساناز از اون گردن بند بدلي صرف نظر کرد ، اونوقت اين گردن بند اصل و زيبا رو بهش هديه بده!
 
خب! اين مسأله  دقيقا ً همون کاريه که خدا در مورد ما انجام مي ده. او  منتظر مي مونه تا ما از چيزهاي بي ارزش که تو زندگي بهشون چسبيديم دست برداريم، تا اونوقت گنج واقعي اش  رو به ما هديه بده.
به نظرت خدا مهربون نيست ؟!
خیلی مهربون !!!
 
يادمان باشد! اگر نخست از کمتر دست نکشيم، بيش تر و بزرگ تر نمي تواند داخل شود.
بستن http://www.hashemraei.com/analysis/cultural-social/short-history20.html
9 توصیه به دیگران
نظرات بینندگان
sanaz : 1395/07/26
0
1

خیــــــــــــــــــــــــــــــــلی عالی بود.

سپاس از لطف و توجهتون

نظر شما:
* نام:
* آدرس ایمیل:
آدرس سایت:
* متن نظر:
* کد امنیتی:
نام شما:
ایمیل مقصد: