• یک کاغذ سفید را هر چقدر هم که سفید و تمیز باشد نمیتوان قاب گرفت. برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت..
  • شادمانی ما در گرو شادمانی دیگران است و ما تنها قادر به دریافت شادمانی و آرامش از طریق اهداء آرامش و شادی به دیگران هستیم..
  • برخی آدمها به یک دلیل از مسیر زندگی ما می گذرند که به ما درسهایی بیاموزند که اگر می ماندند هرگز یاد نمی گرفتیم!!
  • تمامی رفتار بنی آدم متأثر از آنچیزی است که در گذشته اتفاق افتاده است
  • یادت باشد هیچ کجا آنقدر شلوغ نیست که نتوانی لحظه ای با خدا خلوت کنی!
  • هر کسی را که می بینید با او مهربان باشید. چونکه در حال مبارزه و کشمکش با مشکلات زندگیش است.
  • خدایا .. مارا ببخش که در کار خیر یا “جار” زدیم یا “جا” زدیم..
  • نگرش درست،نیمی از موفقیت است!یکی میگفت:شب فرا رسیده است.. در حالیکه دیگری میگفت: صبح در راه است.. !
  • پیش از آن که بالا رفتن از نردبان موفقیت را شروع کنید ابتدا مطمئن شوید که نردبان را به ساختمان مناسب تکیه داده‌اید..
  • اگر مایلیم پیام عشق را بشنویم، بایستی خود نیز این پیام را ارسال کنیم..
  • پروانه گاهی فراموش می کند که زمانی کرم بوده و کرم نمی داند که روزی به پروانه ای زیبا بدل خواهد شد. فراموشی و نادانی مشکل امروز ماست..
  • آگاهی، چراغ راه توسعه و تعالیست..
  • اگر هنوز دنبال کسی میگردی که زندگی تو را تغییر بدهد.. به آینه نگاه کن..
  • تنها در آب های آرام است که عکس اشیا قابل رویت است و تنها در ذهن آرام ست که می توانید انعکاس دنیا را تماشا کنید
  • خداوند مهمان قلب های وسیع است.هر چه قلب های ما از کینه پر باشد ، سهم ما از خدا کمتر است..!
  • عشق به تنهایی باقی نمی ماند و هیچ معنایی ندارد. عشق باید به مرحله عمل در آید و آن عمل خدمت است..
  • هیچ چیز نیک یا بد نیست ولی شیوه تفکر ما امور را نیک یا بد جلوه می دهد..
  • خدا مرحم تمام زخمهاست.. هرچه عمق خراشهای وجودت بیشتر باشد خدا برای پر کردن آن بیشتر در وجودت جای می گیرد..
  • در ذهن خود افکار خوبی بپرورانید، زیرا هرگز فراتر از افکارتان ترقی نخواهید کرد
  • نگرش همانند رنگ شیشه عينکی است که در برابر چشمان ما قرار دارد، به هر چیزی که بنگریم تحت تاثیر آن رنگ قرار دارد.
  • دانشی که تو را اصلاح نکند گمراهی است و مالی که تو را سود ندهد عذاب است..
  • نمیتوانم آینده را پیش بینی کنم. نمیتوانم گذشته را تغییر بدهم..فقط همین لحظه را دارم،پس طوری از این لحظه لذت خواهم برد که گویی آخرین لحظه عمر من است.
  • هر اندیشه مثبت و شایسته ای به چهره انسان زیبایی می بخشد...
  • اگر بخشش باعث کوچک شدن می شد.. خداوند اینقدر بزرگ نبود..
  • ثروتمند بودن به مقدار پولی که در حساب بانکی توست بستگی ندارد،بلکه به مقدار مهربانی که در قلب توست بستگی دارد.
  • سازت اگر عشق را بنوازد همه ی خلقت به رقص می آیند..
  • هيچكس مجبور نيست انسان بزرگي باشد، تنها انسان بودن كافي است.
  • پیروزی یعنی: توانایی رفتن از یک شکست، به شکستی دیگر بدون از دست دادن اشتیاق..
  • انسان خوبی باش اما وقتت را برای اثباتش به دیگران هدر نده..
  • آن اندازه که ما خود را فریب می دهیم و گمراه می کنیم، هیچ دشمنی نمی تواند..

داستانک: ماراتن امید

داستانک: ماراتن امید


گروه: فرهنگی و اجتماعی
تاریخ درج: 1392/07/02
نویسنده: مدیر سایت
منبع: ناشناس
تعداد بازدید: 981

تری فاکس یک ورزشکار برجسته کانادایی ، آماده وارد شدن به ورزش حرفه ای بود که همزمان پای راستش برای او مشکل ایجاد کرد..

تری فاکس یک ورزشکار برجسته کانادایی ، آماده وارد شدن به ورزش حرفه ای بود که همزمان پای راستش برای او مشکل ایجاد کرد. هنگامی که پزشکان او را آزمایش کردند، دریافتند سرطان دارد پایش را منهدم می کند.هنگامی که پزشک به اتاق معاینه بازگشت گفت: " تری متاسفم که این را به تو می گویم، اما سرطان دارد به سرعت تمام پای راستت را می گیرد. ما باید امروز آنرا قطع کنیم و چون بیش از بیست و یک سال داری باید خودت رضایت نامه را برای قطع پایت امضا کنی."

تری واقع بینانه شجاعت نشان داد، رضایتنامه را امضا کرد و استقامت کرد.در حین گذراندن دوره نقاهت در بیمارستان، مرتباٌ پند اندیشمندانه ای را که مربی دبیرستانش به او داده بود به ذهنش می آورد.مربی گفته بود:"تری هر کاری را از تمام وجودت بخواهی، میتوانی انجام دهی."
برایش قطعی شد انچه می خواست این بود که از یک طرف کانادا به آن طرف آن بدود، تا 100000 دلار جمع کند و آنرا به پژوهش های سرطانی بدهد تا دیگر هیچ جوانی از درد، اضطراب، عذاب و مشقتی که او سپری کرده بود رنج نبرد.
او از روی صندلی چرخدار بلند شد، پای مصنوعی مناسب برایش آماده شد، و شروع کرد به لنگان لنگان راه رفتن . قدرت و شجاعت خود را افزایش داد. تری می خواست دوی خود را ماراتون امید تری فاکس بنامد.
این موضوع را به والدینش اعلام کرد و آنان گفتند:" ببین پسر، این یک فکر با شکوه است، ولی ما همین حالا پول کافی داریم و از تو می خواهیم به دانشکده ات برگردی ویک تاثیر واقعی ایجاد کنی، و این کارهای احمقانه و مهمل را ول کنی."

تری در راه دانشگاه به انجمن سرطان مراجعه و قصد خود را اعلام کرد. گفتند:" ما عقیده داریم حق با توست، این فکری عالی است، ولی فعلاٌ مجبوریم آنرا به تعویق بیندازیم. در یک وقت دیگر سری بزن."
او هم اتاق دانشکده اش را قانع کرد که ترک تحصیل کند. آنان به ساحل شرقی کانادا پرواز کردند . تری عصایش را به داخل اقیانوس اطلس انداخت و آن روز دوی سراسری کانادا را آغاز کرد. وقتی وارد بخش انگلیسی زبان کانادا شد، بلافاصله موضوع روز رسانه های عمومی شد.
بایست می دیدید که خون از پای قطع شده اش می چکید، درد در صورتش نمایان بود، ولی او به کارش ادامه می داد.
تری فاکس-ماراتن امید
به دیدن نخست وزیر رفت که چون آن روز خلاصه برنامه کارش را نخوانده بود گفت: "مرا ببخشید، ولی شما کی هستید؟" و تری گفت:" اسمم تری فاکس است و ماراتون امید را برگزار می کنم. هدفم جمع آوری صد هزار دلار است، که دیروز به این هدف رسیدم. آقای نخست وزیر ، با خودم گفتم با کمک شما این مبلغ را به یک میلیون دلار افزایش دهیم.
این اولین باری بود که شما او را از تلویزیون آمریکا مشاهد می کردید. برنامه " مردم واقعی" از او فیلم برداری کرد و همچنان که او روی زمین های یخی هاکی پاتیناژ می کرد، مجریان سطل های پر از پول را از تماشاچیان جمع می کردند.
او با طی سی و یک مایل در روز سرسختانه و پرتوان به دوندگی اش ادامه داد. زمانی که به خلیج تاندر در انتاریو رسید، شدیداٌ دچار مشکل تنفسی شد.
در شهر بعدی پزشک گفت: "تری، تو نباید ادامه بدهی و باید دست بکشی." تری گفت:" دکتر ، تو نمی دونی داری با کی حرف میزنی. اول کار والدینم به من گفتند که برم گم شم. یک مسئول ایالتی به من گفته بود که بزرگراه ها را شلوغ کرده ام، حالا دست بکشم و ادامه ندهم؟ جمعیت حمایت از مبتلایان به سرطان با من همکاری نکرد. من تصمیم گرفتم صد هزار دلار جمع کنم، و این کار رو کردم. آن مبلغ را به یک میلیون دلار افزایش دادم، سه روز پیش ما یک میلیون دلار بدست آوردیم، وقتی دفترت را ترک کنم، از هر کانادایی زنده یک دلار جمع می کنم، یعنی 1/24 میلیون دلار."
دکتر گفت:"ببین بچه، آرزویم بود که می توانستی این کار را بکنی، ولی حقیقت اینه که سرطانی که داری به سینه ات رسیده. حداکثر شاید شش یا هشت ساعت دیگه زنده بمونی. یک جت نیروی هوایی در اختیارت قرار گرفته، چون تمام کشور پشتت هستند. تو کاری کردی که حصار های زبان و ایالت را کنار بگذاریم. تو یک قهرمان ملی شده ای. باید تو را نمونه قرار دهیم. قراره تو رو به شهرت برگردونیم و والدینت برای استقبالت آنجا خواهند بود."

تری کمی بعد از آن درگذشت. بیست و چهار دسامبر همان سال، میلیون ها نفر بیرون آمدند و 1/24 میلیون دلار یعنی یک دلار به ازای هر کانادایی زنده را جمع کردند. این آروزی تری فاکس بود..

 
و تنها ردپای عشق می ماند به جا
بر  باور منظومه ی هستی.. می دانی؟


بستن http://www.hashemraei.com/analysis/cultural-social/short-history17.html
5 توصیه به دیگران
نظرات بینندگان
نظر شما:
* نام:
* آدرس ایمیل:
آدرس سایت:
* متن نظر:
* کد امنیتی:
نام شما:
ایمیل مقصد: