• بهترین راه برای پیش بینی آینده ساختن آن است..
  • هيچكس مجبور نيست انسان بزرگي باشد، تنها انسان بودن كافي است.
  • برخی آدمها به یک دلیل از مسیر زندگی ما می گذرند که به ما درسهایی بیاموزند که اگر می ماندند هرگز یاد نمی گرفتیم!!
  • نمیتوانم آینده را پیش بینی کنم. نمیتوانم گذشته را تغییر بدهم..فقط همین لحظه را دارم،پس طوری از این لحظه لذت خواهم برد که گویی آخرین لحظه عمر من است.
  • سازت اگر عشق را بنوازد همه ی خلقت به رقص می آیند..
  • پروانه گاهی فراموش می کند که زمانی کرم بوده و کرم نمی داند که روزی به پروانه ای زیبا بدل خواهد شد. فراموشی و نادانی مشکل امروز ماست..
  • چشم بسته هم میتوان راه رفت و زمین نخورد..اگر دستت در دست خدا باشد...!
  • جامعه ای فرزانگی و سعادت می یابد كه خواندن، كار روزانه اش باشد..
  • وسعت دنیا هرکس به اندازه وسعت اندیشه اوست..
  • اگر هنوز دنبال کسی میگردی که زندگی تو را تغییر بدهد.. به آینه نگاه کن..
  • عمر ما کوتاه نیست، ما کوتاهی می کنیم..
  • نگرش درست،نیمی از موفقیت است!یکی میگفت:شب فرا رسیده است.. در حالیکه دیگری میگفت: صبح در راه است.. !
  • هر اندیشه مثبت و شایسته ای به چهره انسان زیبایی می بخشد...
  • هیچ کس آن قدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد و هیچ کس آن قدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد..
  • هیچ بالشی،نـــرم تر از وجدان آسوده نیست ... !
  • نگرانیهای امروز،از گرفتاریهای فردای شما کم نمیکند..فقط شادی امروزتان را از بین میبرد..!
  • اگر بخشش باعث کوچک شدن می شد.. خداوند اینقدر بزرگ نبود..
  • زندگی نقطه چینی است که تو با بودن، تلاش، آگاهی و عشق آن را به خطی برای رسیدن به انسانیت تبدیل می کنی..
  • دانشی که تو را اصلاح نکند گمراهی است و مالی که تو را سود ندهد عذاب است..
  • اگر اندیشه‌های منفی را در سر نپرورانید و از این طریق به آنها خوراک نرسانید، آنها از کمبود توجه هلاک خواهند شد.
  • تمامی رفتار بنی آدم متأثر از آنچیزی است که در گذشته اتفاق افتاده است
  • شادمانی ما در گرو شادمانی دیگران است و ما تنها قادر به دریافت شادمانی و آرامش از طریق اهداء آرامش و شادی به دیگران هستیم..
  • ثروتمند بودن به مقدار پولی که در حساب بانکی توست بستگی ندارد،بلکه به مقدار مهربانی که در قلب توست بستگی دارد.
  • نادان خوشبختی را در دوردست‌ها می‌جوید، دانا آن را زیر پای خود می‌رویاند..
  • یادت باشد هیچ کجا آنقدر شلوغ نیست که نتوانی لحظه ای با خدا خلوت کنی!
  • انسان خوبی باش اما وقتت را برای اثباتش به دیگران هدر نده..
  • نگرش همانند رنگ شیشه عينکی است که در برابر چشمان ما قرار دارد، به هر چیزی که بنگریم تحت تاثیر آن رنگ قرار دارد.
  • خدایا .. مارا ببخش که در کار خیر یا “جار” زدیم یا “جا” زدیم..
  • آنچه که هستی هدیه خداوند است و آنچه که می شوی هدیه تو به خداوند... پس بی نظیر باش..
  • هر کسی را که می بینید با او مهربان باشید. چونکه در حال مبارزه و کشمکش با مشکلات زندگیش است.

داستانک : لالایی عشق

داستانک : لالایی عشق


گروه: فرهنگی و اجتماعی
تاریخ درج: 1397/08/01
نویسنده: مدیر سایت
منبع: سپیده حبیب زاده
تعداد بازدید: 33

چشمانم را که در رخت خواب باز کردم. زمزمه ای ب گوشم می رسید! صدای حاج خانم همسایه ،پیرزنی حدودا 70 ساله بود .

"لالایی عشق"
نویسنده: سپیده حبیب زاده

چشمانم را که در رخت خواب باز کردم.
زمزمه ای ب گوشم میرسید!صدای حاج خانم همسایه بود...که پیرزنی حدودا 70 ساله بود .
پنجره بلند تر از قد من بود و گاهی برای دیدن آن زن قدبلندی می کردم و گاهی هم فقط صدایش را می شنیدم؛ اغلب به کمک بالشی که باید زیر سرم باشد و زیر پایم می گذاشتم ، می توانستم برای بهتر دیدنش چشمان کنجکاوم را به پنجره برسانم!
من؛دنیایش را از پنجره اتاقم نگاه میکردم.
حاج خانم باریک اندامی بود باموهای سفید!  او   گوشه ای از حیاط را باخاطراتش زندگی میکرد .
یک فنجان چای  روی قالیچه 2متری کنار باغچه های پر از گل
اغلب غمگین بود و این را از لحن صدا و زمزمه های زیر  لبش میشد فهمید .
چون بیشتر شنیده بودمش تا اینکه او را ببینم .
 سرم را به زحمت به پنجره چسباندم و چشمانم را بستم
خوب که گوش دادم حس کردم  پیرزن لالایی می خواند اما برای چه کسی؟
گاهی لالایی و گاهی نصیحت مادرانه
اما او تنها بود...پس برای چه کسی داستان میگفت؟
صدای اذان که می آمد نمازش را روی همان قالیچه میخواندو باز ادامه میداد...
گاهی داستان من و حاج خانوم به نیمه های شب می کشید...

اما من همچنان از قسمت پاییین پنجره تنها جایی که قدم می رسید،  نگاهش می کردم.
من برای کنجکاوی...
و او را هنوز نمی دانستم!
انگار چیزی به من میگفت که بالاخره جواب معمایم را می گیرم.
پیر زن  که  انگار درد تنهایی بیشتر از درد کهولت سن بر دلش نشسته بود،  آرام آرام دراز کشید و عروسکی را به آغوش کشید و دستش را دور گردن عروسک کوچک انداخت...
چشمانم را درشت کردم و گوشهایم را تیز تر...
انگار خشمگین شده بود .
ناگهان صدایش را بلند کرد و فریاد زد !
 اشک هایش نشان از دل نازکش میداد.
او به عروسک  می گفت:
 زبان باز کن و مرا مادر صدا کن
زبان باز کن و بگو  قصه های 70 ساله ام را شنیدی . آخر تو آرزوی داشتن فرزندی هستی که هیچوقت نداشتمش...

بگو که من هم مانند همه مادرها مرحمی دارم برای تنهاییم.
او نمی دانست پشت پنجره دخترکی داستانش را می شنود و هم پایش اشک می ریزد ...

 

پیرزن عروسک فروش ماسوله ای


نمی دانستم باید برایش چکار کنم تاآرام شود. که آرام شوم .
اشک هایم را پاک کردم تا نفهمد من هم از شکستنش شکسته ام!
دوباره قدبلندی کردم تا صدایش کنم.
بلکه کمی باهم حرف بزنیم تا آرام شویم.
اما او در اوج نا امیدی به خواب رفته بود.
او مادر نبود...اما باحس مادری زندگی می کرد.
او به من درس بزرگی داد.
نمی شود در این دنیا زن باشی و مادر نباشی...
یکی با فرزندش  مادری می کند یکی با عروسک های بی جانش...
تقدیم به  ارزشمند ترین موجود جهان "مادر"

 مطالب مرتبطی که خواندن آنها را به شما توصیه می کنم :

داستانک: دنیای عشق

داستانک: گمشده ی کوچه پس کوچه های زندگی

داستانک: گردنبند

داستانک: قولی که سارا داد!

داستانک: شب یلــــــدای فقر

مطلب: برای تمام مادران سرزمینم..

داستانک: فراموشی مادرانه

بستن http://www.hashemraei.com/analysis/cultural-social/لالایی-مادرانه.html
2 توصیه به دیگران
نظرات بینندگان
نظر شما:
* نام:
* آدرس ایمیل:
آدرس سایت:
* متن نظر:
* کد امنیتی:
نام شما:
ایمیل مقصد: