• زندگی نقطه چینی است که تو با بودن، تلاش، آگاهی و عشق آن را به خطی برای رسیدن به انسانیت تبدیل می کنی..
  • نگرانیهای امروز،از گرفتاریهای فردای شما کم نمیکند..فقط شادی امروزتان را از بین میبرد..!
  • چنان انسان باش و چنان زندگی کن که اگر هر کس انسانی چون تو باشد و همچون تو زندگی کند این زمین بصورت بهشت خدای درآید..
  • نمیتوانم آینده را پیش بینی کنم. نمیتوانم گذشته را تغییر بدهم..فقط همین لحظه را دارم،پس طوری از این لحظه لذت خواهم برد که گویی آخرین لحظه عمر من است.
  • اگر هنوز دنبال کسی میگردی که زندگی تو را تغییر بدهد.. به آینه نگاه کن..
  • هیچ چیز نیک یا بد نیست ولی شیوه تفکر ما امور را نیک یا بد جلوه می دهد..
  • خدایا .. مارا ببخش که در کار خیر یا “جار” زدیم یا “جا” زدیم..
  • دانشی که تو را اصلاح نکند گمراهی است و مالی که تو را سود ندهد عذاب است..
  • هر اندیشه مثبت و شایسته ای به چهره انسان زیبایی می بخشد...
  • عشق به تنهایی باقی نمی ماند و هیچ معنایی ندارد. عشق باید به مرحله عمل در آید و آن عمل خدمت است..
  • برای رسیدن به روزهای خوب باید چند روزی را سخت گذراند..
  • اگر اندیشه‌های منفی را در سر نپرورانید و از این طریق به آنها خوراک نرسانید، آنها از کمبود توجه هلاک خواهند شد.
  • اگر بخشش باعث کوچک شدن می شد.. خداوند اینقدر بزرگ نبود..
  • هر کسی را که می بینید با او مهربان باشید. چونکه در حال مبارزه و کشمکش با مشکلات زندگیش است.
  • آرامش اولین نشانه حضور و حلول خداوند در وجود شماست..
  • یک کاغذ سفید را هر چقدر هم که سفید و تمیز باشد نمیتوان قاب گرفت. برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت..
  • یادت باشد هیچ کجا آنقدر شلوغ نیست که نتوانی لحظه ای با خدا خلوت کنی!
  • خدا مرحم تمام زخمهاست.. هرچه عمق خراشهای وجودت بیشتر باشد خدا برای پر کردن آن بیشتر در وجودت جای می گیرد..
  • هیچ بالشی،نـــرم تر از وجدان آسوده نیست ... !
  • بهترین راه برای پیش بینی آینده ساختن آن است..
  • وسعت دنیا هرکس به اندازه وسعت اندیشه اوست..
  • تمامی رفتار بنی آدم متأثر از آنچیزی است که در گذشته اتفاق افتاده است
  • برخی آدمها به یک دلیل از مسیر زندگی ما می گذرند که به ما درسهایی بیاموزند که اگر می ماندند هرگز یاد نمی گرفتیم!!
  • در ذهن خود افکار خوبی بپرورانید، زیرا هرگز فراتر از افکارتان ترقی نخواهید کرد
  • برای رسیدن به کبریا باید نه کبر داشت نه ریا
  • نگرش درست،نیمی از موفقیت است!یکی میگفت:شب فرا رسیده است.. در حالیکه دیگری میگفت: صبح در راه است.. !
  • آن اندازه که ما خود را فریب می دهیم و گمراه می کنیم، هیچ دشمنی نمی تواند..
  • چشم بسته هم میتوان راه رفت و زمین نخورد..اگر دستت در دست خدا باشد...!
  • انسان خوبی باش اما وقتت را برای اثباتش به دیگران هدر نده..
  • هیچ کس آن قدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد و هیچ کس آن قدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد..

داستانک : لالایی عشق

داستانک : لالایی عشق


گروه: فرهنگی و اجتماعی
تاریخ درج: 1397/08/01
نویسنده: مدیر سایت
منبع: سپیده حبیب زاده
تعداد بازدید: 68

چشمانم را که در رخت خواب باز کردم. زمزمه ای ب گوشم می رسید! صدای حاج خانم همسایه ،پیرزنی حدودا 70 ساله بود .

"لالایی عشق"
نویسنده: سپیده حبیب زاده

چشمانم را که در رخت خواب باز کردم.
زمزمه ای به گوشم می رسید! صدای حاج خانم همسایه بود. پیرزنی حدودا 70 ساله .
پنجره بلند تر از قد من بود و گاهی برای دیدن آن زن قدبلندی می کردم و گاهی هم فقط صدایش را می شنیدم؛ اغلب به کمک بالشی که باید زیر سرم باشد و زیر پایم می گذاشتم ، می توانستم برای بهتر دیدنش چشمان کنجکاوم را به پنجره برسانم!
من؛دنیایش را از پنجره اتاقم نگاه می کردم.
حاج خانم باریک اندامی بود باموهای سفید!  او   گوشه ای از حیاط را باخاطراتش زندگی میکرد .
یک فنجان چای  روی قالیچه 2متری کنار باغچه های پر از گل
اغلب غمگین بود و این را از لحن صدا و زمزمه های زیر  لبش میشد فهمید .
چون بیشتر شنیده بودمش تا اینکه او را ببینم .
 سرم را به زحمت به پنجره چسباندم و چشمانم را بستم
خوب که گوش دادم حس کردم  پیرزن لالایی می خواند اما برای چه کسی؟
گاهی لالایی و گاهی نصیحت مادرانه
اما او تنها بود...

پس برای چه کسی داستان میگفت؟
صدای اذان که می آمد نمازش را روی همان قالیچه می خواند و باز ادامه می داد...
گاهی داستان من و حاج خانوم به نیمه های شب می کشید...

اما من همچنان از قسمت پاییین پنجره تنها جایی که قدم می رسید،  نگاهش می کردم.
من برای کنجکاوی...
و او را هنوز نمی دانستم!
انگار چیزی به من میگفت که بالاخره جواب معمایم را می گیرم.
پیر زن  که  انگار درد تنهایی بیشتر از درد کهولت سن بر دلش نشسته بود،  آرام آرام دراز کشید و عروسکی را به آغوش کشید و دستش را دور گردن عروسک کوچک انداخت...
چشمانم را درشت کردم و گوشهایم را تیز تر...
انگار خشمگین شده بود .

اشک هایش نشان از دل نازکش میداد.  ناگهان صدایش را بلند کرد و خطاب به عروسکی که در دستش بود فریاد زد :
 زبان باز کن و مرا مادر صدا کن
زبان باز کن و بگو  قصه های 70 ساله ام را شنیدی . آخر تو آرزوی داشتن فرزندی هستی که هیچوقت نداشتمش...

بگو که من هم مانند همه مادرها مرحمی دارم برای تنهاییم.
او نمی دانست پشت پنجره دخترکی داستانش را می شنود و هم پایش اشک می ریزد ...

 

پیرزن عروسک فروش ماسوله ای


نمی دانستم باید برایش چکار کنم تا آرام شود. که آرام شوم .
اشک هایم را پاک کردم تا نفهمد من هم از شکستنش شکسته ام!
دوباره قدبلندی کردم تا صدایش کنم.
بلکه کمی باهم حرف بزنیم تا آرام شویم.
اما او در اوج نا امیدی به خواب رفته بود.
او مادر نبود...اما باحس مادری زندگی می کرد.
او به من درس بزرگی داد.
نمی شود در این دنیا زن باشی و مادر نباشی...
یکی با فرزندش  مادری می کند یکی با عروسک های بی جانش...
تقدیم به  ارزشمند ترین موجود جهان "مادر"

 مطالب مرتبطی که خواندن آنها را به شما توصیه می کنم :

داستانک: دنیای عشق

داستانک: گمشده ی کوچه پس کوچه های زندگی

داستانک: گردنبند

داستانک: قولی که سارا داد!

داستانک: شب یلــــــدای فقر

مطلب: برای تمام مادران سرزمینم..

داستانک: فراموشی مادرانه

بستن http://www.hashemraei.com/analysis/cultural-social/لالایی-مادرانه.html
4 توصیه به دیگران
نظرات بینندگان
نظر شما:
* نام:
* آدرس ایمیل:
آدرس سایت:
* متن نظر:
* کد امنیتی:
نام شما:
ایمیل مقصد: