• تنها در آب های آرام است که عکس اشیا قابل رویت است و تنها در ذهن آرام ست که می توانید انعکاس دنیا را تماشا کنید
  • دانشی که تو را اصلاح نکند گمراهی است و مالی که تو را سود ندهد عذاب است..
  • یک شمع روشن می تواند هزاران شمع خاموش را روشن کند و ذره ای از نورش کاسته نشود …
  • برخی آدمها به یک دلیل از مسیر زندگی ما می گذرند که به ما درسهایی بیاموزند که اگر می ماندند هرگز یاد نمی گرفتیم!!
  • وسعت دنیا هرکس به اندازه وسعت اندیشه اوست..
  • آن اندازه که ما خود را فریب می دهیم و گمراه می کنیم، هیچ دشمنی نمی تواند..
  • هیچ بالشی،نـــرم تر از وجدان آسوده نیست ... !
  • نگرش درست،نیمی از موفقیت است!یکی میگفت:شب فرا رسیده است.. در حالیکه دیگری میگفت: صبح در راه است.. !
  • جامعه ای فرزانگی و سعادت می یابد كه خواندن، كار روزانه اش باشد..
  • یک کاغذ سفید را هر چقدر هم که سفید و تمیز باشد نمیتوان قاب گرفت. برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت..
  • زندگی نقطه چینی است که تو با بودن، تلاش، آگاهی و عشق آن را به خطی برای رسیدن به انسانیت تبدیل می کنی..
  • هر کسی را که می بینید با او مهربان باشید. چونکه در حال مبارزه و کشمکش با مشکلات زندگیش است.
  • خداوند مهمان قلب های وسیع است.هر چه قلب های ما از کینه پر باشد ، سهم ما از خدا کمتر است..!
  • بهترین راه برای پیش بینی آینده ساختن آن است..
  • نگرش همانند رنگ شیشه عينکی است که در برابر چشمان ما قرار دارد، به هر چیزی که بنگریم تحت تاثیر آن رنگ قرار دارد.
  • انسان خوبی باش اما وقتت را برای اثباتش به دیگران هدر نده..
  • عشق انسان را داغ میکند و دوست داشتن انسان را پخته میکند! هر داغی روزی سرد میشود، ولی پخته هیچگاه خام نمیشود..
  • اگر مایلیم پیام عشق را بشنویم، بایستی خود نیز این پیام را ارسال کنیم..
  • خدا مرحم تمام زخمهاست.. هرچه عمق خراشهای وجودت بیشتر باشد خدا برای پر کردن آن بیشتر در وجودت جای می گیرد..
  • آنچه که هستی هدیه خداوند است و آنچه که می شوی هدیه تو به خداوند... پس بی نظیر باش..
  • سازت اگر عشق را بنوازد همه ی خلقت به رقص می آیند..
  • هرکسی میتواند پنهان شود،این آسان ترین کار است. اما..ایستادن،با حقیقت روبرو شدن و مشکلات را حل کردن آن چیزی است که تو را قوی میسازد.
  • یادت باشد هیچ کجا آنقدر شلوغ نیست که نتوانی لحظه ای با خدا خلوت کنی!
  • برای رسیدن به روزهای خوب باید چند روزی را سخت گذراند..
  • مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می ریزند و از آنها غولی به وجود می آورند که نامش تقدیر است..
  • هیچ کس آن قدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد و هیچ کس آن قدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد..
  • پیروزی یعنی: توانایی رفتن از یک شکست، به شکستی دیگر بدون از دست دادن اشتیاق..
  • اگر بخشش باعث کوچک شدن می شد.. خداوند اینقدر بزرگ نبود..
  • اگر اندیشه‌های منفی را در سر نپرورانید و از این طریق به آنها خوراک نرسانید، آنها از کمبود توجه هلاک خواهند شد.
  • آگاهی، چراغ راه توسعه و تعالیست..

داستانک : لالایی عشق

داستانک : لالایی عشق


گروه: فرهنگی و اجتماعی
تاریخ درج: 1397/08/01
نویسنده: مدیر سایت
منبع: سپیده حبیب زاده
تعداد بازدید: 183

چشمانم را که در رخت خواب باز کردم. زمزمه ای ب گوشم می رسید! صدای حاج خانم همسایه ،پیرزنی حدودا 70 ساله بود .

"لالایی عشق"
نویسنده: سپیده حبیب زاده

چشمانم را که در رخت خواب باز کردم.
زمزمه ای به گوشم می رسید! صدای حاج خانم همسایه بود. پیرزنی حدودا 70 ساله .
پنجره بلند تر از قد من بود و گاهی برای دیدن آن زن قدبلندی می کردم و گاهی هم فقط صدایش را می شنیدم؛ اغلب به کمک بالشی که باید زیر سرم باشد و زیر پایم می گذاشتم ، می توانستم برای بهتر دیدنش چشمان کنجکاوم را به پنجره برسانم!
من؛دنیایش را از پنجره اتاقم نگاه می کردم.
حاج خانم باریک اندامی بود باموهای سفید!  او   گوشه ای از حیاط را باخاطراتش زندگی میکرد .
یک فنجان چای  روی قالیچه 2متری کنار باغچه های پر از گل
اغلب غمگین بود و این را از لحن صدا و زمزمه های زیر  لبش میشد فهمید .
چون بیشتر شنیده بودمش تا اینکه او را ببینم .
 سرم را به زحمت به پنجره چسباندم و چشمانم را بستم
خوب که گوش دادم حس کردم  پیرزن لالایی می خواند اما برای چه کسی؟
گاهی لالایی و گاهی نصیحت مادرانه
اما او تنها بود...

پس برای چه کسی داستان میگفت؟
صدای اذان که می آمد نمازش را روی همان قالیچه می خواند و باز ادامه می داد...
گاهی داستان من و حاج خانوم به نیمه های شب می کشید...

اما من همچنان از قسمت پاییین پنجره تنها جایی که قدم می رسید،  نگاهش می کردم.
من برای کنجکاوی...
و او را هنوز نمی دانستم!
انگار چیزی به من میگفت که بالاخره جواب معمایم را می گیرم.
پیر زن  که  انگار درد تنهایی بیشتر از درد کهولت سن بر دلش نشسته بود،  آرام آرام دراز کشید و عروسکی را به آغوش کشید و دستش را دور گردن عروسک کوچک انداخت...
چشمانم را درشت کردم و گوشهایم را تیز تر...
انگار خشمگین شده بود .

اشک هایش نشان از دل نازکش میداد.  ناگهان صدایش را بلند کرد و خطاب به عروسکی که در دستش بود فریاد زد :
 زبان باز کن و مرا مادر صدا کن
زبان باز کن و بگو  قصه های 70 ساله ام را شنیدی . آخر تو آرزوی داشتن فرزندی هستی که هیچوقت نداشتمش...

بگو که من هم مانند همه مادرها مرحمی دارم برای تنهاییم.
او نمی دانست پشت پنجره دخترکی داستانش را می شنود و هم پایش اشک می ریزد ...

 

پیرزن عروسک فروش ماسوله ای


نمی دانستم باید برایش چکار کنم تا آرام شود. که آرام شوم .
اشک هایم را پاک کردم تا نفهمد من هم از شکستنش شکسته ام!
دوباره قدبلندی کردم تا صدایش کنم.
بلکه کمی باهم حرف بزنیم تا آرام شویم.
اما او در اوج نا امیدی به خواب رفته بود.
او مادر نبود...اما باحس مادری زندگی می کرد.
او به من درس بزرگی داد.
نمی شود در این دنیا زن باشی و مادر نباشی...
یکی با فرزندش  مادری می کند یکی با عروسک های بی جانش...
تقدیم به  ارزشمند ترین موجود جهان "مادر"

 مطالب مرتبطی که خواندن آنها را به شما توصیه می کنم :

داستانک: دنیای عشق

داستانک: گمشده ی کوچه پس کوچه های زندگی

داستانک: گردنبند

داستانک: قولی که سارا داد!

داستانک: شب یلــــــدای فقر

مطلب: برای تمام مادران سرزمینم..

داستانک: فراموشی مادرانه

بستن http://www.hashemraei.com/analysis/cultural-social/لالایی-مادرانه.html
4 توصیه به دیگران
نظرات بینندگان
نظر شما:
* نام:
* آدرس ایمیل:
آدرس سایت:
* متن نظر:
* کد امنیتی:
نام شما:
ایمیل مقصد: