• وسعت دنیا هرکس به اندازه وسعت اندیشه اوست..
  • خدایا .. مارا ببخش که در کار خیر یا “جار” زدیم یا “جا” زدیم..
  • هیچ کس آن قدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد و هیچ کس آن قدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد..
  • برای رسیدن به روزهای خوب باید چند روزی را سخت گذراند..
  • بهترین راه برای پیش بینی آینده ساختن آن است..
  • نگرانیهای امروز،از گرفتاریهای فردای شما کم نمیکند..فقط شادی امروزتان را از بین میبرد..!
  • هر اندیشه مثبت و شایسته ای به چهره انسان زیبایی می بخشد...
  • هر کسی را که می بینید با او مهربان باشید. چونکه در حال مبارزه و کشمکش با مشکلات زندگیش است.
  • شادمانی ما در گرو شادمانی دیگران است و ما تنها قادر به دریافت شادمانی و آرامش از طریق اهداء آرامش و شادی به دیگران هستیم..
  • آنچه که هستی هدیه خداوند است و آنچه که می شوی هدیه تو به خداوند... پس بی نظیر باش..
  • عمر ما کوتاه نیست، ما کوتاهی می کنیم..
  • نگرش همانند رنگ شیشه عينکی است که در برابر چشمان ما قرار دارد، به هر چیزی که بنگریم تحت تاثیر آن رنگ قرار دارد.
  • هيچكس مجبور نيست انسان بزرگي باشد، تنها انسان بودن كافي است.
  • یادت باشد هیچ کجا آنقدر شلوغ نیست که نتوانی لحظه ای با خدا خلوت کنی!
  • نمیتوانم آینده را پیش بینی کنم. نمیتوانم گذشته را تغییر بدهم..فقط همین لحظه را دارم،پس طوری از این لحظه لذت خواهم برد که گویی آخرین لحظه عمر من است.
  • هیچ چیز نیک یا بد نیست ولی شیوه تفکر ما امور را نیک یا بد جلوه می دهد..
  • ثروتمند بودن به مقدار پولی که در حساب بانکی توست بستگی ندارد،بلکه به مقدار مهربانی که در قلب توست بستگی دارد.
  • آرامش اولین نشانه حضور و حلول خداوند در وجود شماست..
  • تمامی رفتار بنی آدم متأثر از آنچیزی است که در گذشته اتفاق افتاده است
  • دانشی که تو را اصلاح نکند گمراهی است و مالی که تو را سود ندهد عذاب است..
  • تمام نظام خلقت از طریق عشق، همدلی و هماهنگی گرد هم آمده است. اگر افکار خود را در جهت این اصول بکار اندازید، هیچ چیزی نمیتواند مانع حرکت شما شود..
  • برخی آدمها به یک دلیل از مسیر زندگی ما می گذرند که به ما درسهایی بیاموزند که اگر می ماندند هرگز یاد نمی گرفتیم!!
  • زندگی نقطه چینی است که تو با بودن، تلاش، آگاهی و عشق آن را به خطی برای رسیدن به انسانیت تبدیل می کنی..
  • انسان خوبی باش اما وقتت را برای اثباتش به دیگران هدر نده..
  • برای رسیدن به کبریا باید نه کبر داشت نه ریا
  • آن اندازه که ما خود را فریب می دهیم و گمراه می کنیم، هیچ دشمنی نمی تواند..
  • خداوند مهمان قلب های وسیع است.هر چه قلب های ما از کینه پر باشد ، سهم ما از خدا کمتر است..!
  • در ذهن خود افکار خوبی بپرورانید، زیرا هرگز فراتر از افکارتان ترقی نخواهید کرد
  • اگر اندیشه‌های منفی را در سر نپرورانید و از این طریق به آنها خوراک نرسانید، آنها از کمبود توجه هلاک خواهند شد.
  • آگاهی، چراغ راه توسعه و تعالیست..

داستانک : داستان بردیای نوازنده

داستانک : داستان بردیای نوازنده


گروه: فرهنگی و اجتماعی
تاریخ درج: 1396/05/21
نویسنده: مدیر سایت
تعداد بازدید: 374

در زمانهاى قديم، مردی ساز زن و خواننده ای بود؛ بنام "برديا " که با مهارت تمام می نواخت و همیشه در مجالس شادی و محافل عروسی

در زمانهاى قديم، مردی ساز زن و خواننده ای بود؛ بنام "برديا " که با مهارت تمام می نواخت و همیشه در مجالس شادی و محافل عروسی، وقتی برای رزرو نداشت...
بردیا چون به سن شصت سال رسید روزی در دربار شاه می نواخت که خودش احساس کرد دستانش دیگر می لرزند و توان ادای نت ها را به طور کامل ندارد و صدایش بدتر از دستانش می لرزید و کم کم صدای ساز و صداى گلویش ناهنجار می شود.
عذر او را خواستند و گفتند دیگر در مجالس نیاید.
بردیا به خانه آمد، همسر و فرزندانش از این که دیگر نمی توانست کار کند و برایشان خرجی بیاورد بسیار آشفته شدند .
بردیا سازش را که همدم لحظه های تنهاییش بود برداشت و به کنار قبرستان شهر آمد.
در دل شب در پشت دیوار مخروبه قبرستان نشست و سازش را به دستان لرزانش گرفت و در حالی که در کل عمرش آهنگ غمی ننواخته بود، سازش را برای اولین بار بر نت غم کوک کرد و این بار برای خدایش در تاریکی شب، فقط نواخت.
 بردیا می نواخت و خدا خدا می گفت و گریه می کرد و بر گذر عمرش و بر بی وفایی دنیا اشک می ریخت و از خدا طلب مرگ می کرد.
 در دل شب به ناگاه دست گرمی را بر شانه های خود حس کرد،
سر برداشت تا ببیند کیست.

\"تصویر
 شیخ سعید ابو الخیر را دید در حالی که کیسه ای پر از زر در دستان شیخ بود.
شیخ گفت این کیسه زر را بگیر و ببر در بازار شهر دکانی بخر و کارى را شروع کن.
بردیا شوکه شد و گریه کرد و پرسید ای شیخ آیا صدای ناله من تا شهر می رسید که تو خود را به من رساندی؟
شیخ گفت هرگز. بلکه صدای ناله مخلوق را قبل از این که کسی بشنود خالقش می شنود
و خالقت مرا که در خواب بودم بیدار کرد
و امر فرمود کیسه زری برای تو در پشت قبرستان شهر بیاورم.
 به من در رویا امر فرمود برو در پشت قبرستان شهر،
مخلوقی مرا می خواند برو و خواسته او را اجابت کن.
بردیا صورت در خاک مالید و گفت
خدایا عمری در جوانی و درشادابی ام با دستان توانا سازهایی زدم براى مردم این شهر
اما چون دستانم لرزید مرا از خود راندند.
 اما یک بار فقط برای تو زدم و خواندم.
 اما تو با دستان لرزان و صدای ناهنجار من، مرا خریدی و رهایم نکردی
 و مشتری صدای ناهنجار ساز و گلویم شدی و بالاترین دستمزد را پرداختی.

 خدایا تو تنها پشتیبان ما در این روزگار غریب و بی وفا هستی.
 به رحمت و بزرگیت سوگندت میدهیم که ما را هیچ وقت تنها نگذار
 و زیر بار منت ناکسان قرار نده

 

مطالب مرتبطی که خواندن آنها را به شما توصیه می کنم :

مطلب: پروردگار تمام لحظه ها..

مطلب: قسمتی از سخنان عارف بزرگ شیخ اسماعیل دولابی

مطلب: معنای زندگی از نگاه عرفانی

داستانک: روزه شکست که دل نشکند..

داستانک: خود خواهی یا خدا خواهی

مطلب: عبادت حقیقی چگونه است؟

مطلب: اندازه ی قلب شما چقدر است؟

 

 

بستن http://www.hashemraei.com/analysis/cultural-social/بردیا.html
2 توصیه به دیگران
نظرات بینندگان
نظر شما:
* نام:
* آدرس ایمیل:
آدرس سایت:
* متن نظر:
* کد امنیتی:
نام شما:
ایمیل مقصد: