• نگرش همانند رنگ شیشه عينکی است که در برابر چشمان ما قرار دارد، به هر چیزی که بنگریم تحت تاثیر آن رنگ قرار دارد.
  • آنچه که هستی هدیه خداوند است و آنچه که می شوی هدیه تو به خداوند... پس بی نظیر باش..
  • تنها در آب های آرام است که عکس اشیا قابل رویت است و تنها در ذهن آرام ست که می توانید انعکاس دنیا را تماشا کنید
  • اگر هنوز دنبال کسی میگردی که زندگی تو را تغییر بدهد.. به آینه نگاه کن..
  • برای رسیدن به روزهای خوب باید چند روزی را سخت گذراند..
  • شادمانی ما در گرو شادمانی دیگران است و ما تنها قادر به دریافت شادمانی و آرامش از طریق اهداء آرامش و شادی به دیگران هستیم..
  • اگر بخشش باعث کوچک شدن می شد.. خداوند اینقدر بزرگ نبود..
  • چشم بسته هم میتوان راه رفت و زمین نخورد..اگر دستت در دست خدا باشد...!
  • عمر ما کوتاه نیست، ما کوتاهی می کنیم..
  • جامعه ای فرزانگی و سعادت می یابد كه خواندن، كار روزانه اش باشد..
  • در ذهن خود افکار خوبی بپرورانید، زیرا هرگز فراتر از افکارتان ترقی نخواهید کرد
  • زندگی نقطه چینی است که تو با بودن، تلاش، آگاهی و عشق آن را به خطی برای رسیدن به انسانیت تبدیل می کنی..
  • عشق به تنهایی باقی نمی ماند و هیچ معنایی ندارد. عشق باید به مرحله عمل در آید و آن عمل خدمت است..
  • آرامش اولین نشانه حضور و حلول خداوند در وجود شماست..
  • هر اندیشه مثبت و شایسته ای به چهره انسان زیبایی می بخشد...
  • اگر مایلیم پیام عشق را بشنویم، بایستی خود نیز این پیام را ارسال کنیم..
  • مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می ریزند و از آنها غولی به وجود می آورند که نامش تقدیر است..
  • تمام نظام خلقت از طریق عشق، همدلی و هماهنگی گرد هم آمده است. اگر افکار خود را در جهت این اصول بکار اندازید، هیچ چیزی نمیتواند مانع حرکت شما شود..
  • تمامی رفتار بنی آدم متأثر از آنچیزی است که در گذشته اتفاق افتاده است
  • یک کاغذ سفید را هر چقدر هم که سفید و تمیز باشد نمیتوان قاب گرفت. برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت..
  • نادان خوشبختی را در دوردست‌ها می‌جوید، دانا آن را زیر پای خود می‌رویاند..
  • عشق انسان را داغ میکند و دوست داشتن انسان را پخته میکند! هر داغی روزی سرد میشود، ولی پخته هیچگاه خام نمیشود..
  • نگرش درست،نیمی از موفقیت است!یکی میگفت:شب فرا رسیده است.. در حالیکه دیگری میگفت: صبح در راه است.. !
  • نمیتوانم آینده را پیش بینی کنم. نمیتوانم گذشته را تغییر بدهم..فقط همین لحظه را دارم،پس طوری از این لحظه لذت خواهم برد که گویی آخرین لحظه عمر من است.
  • یک شمع روشن می تواند هزاران شمع خاموش را روشن کند و ذره ای از نورش کاسته نشود …
  • سازت اگر عشق را بنوازد همه ی خلقت به رقص می آیند..
  • هیچ بالشی،نـــرم تر از وجدان آسوده نیست ... !
  • وسعت دنیا هرکس به اندازه وسعت اندیشه اوست..
  • آگاهی، چراغ راه توسعه و تعالیست..
  • نگرانیهای امروز،از گرفتاریهای فردای شما کم نمیکند..فقط شادی امروزتان را از بین میبرد..!

داستانک : کرگدن اشرف مخلوقات !

داستانک : کرگدن اشرف مخلوقات !


گروه: فرهنگی و اجتماعی
تاریخ درج: 1395/09/01
نویسنده: مدیر سایت
منبع: تالین ساهاکیان
تعداد بازدید: 873

کرگدن، گورخر کوچک را دید که در گل و لای فرو رفته و هر چه تلاش می کند نمی تواند خود را نجات دهد.

کرگدن، گورخر کوچک را دید که در گل و لای فرو رفته و هر چه تلاش می کند نمی تواند خود را نجات دهد. او می دانست که گیر کردن در گل و لای چقدر رنج آور است و می دانست که گورخر کوچک، بدون کمک شانسی ندارد. می توانست فکر کند که او مسئول مشکلات دیگران آن هم مشکلات گورخرها نیست و خودش گرفتاری های خودش را دارد و راهش را بکشد و برود ولی بی هیچ فکری جلو رفت و گورخر کوچک را از گل و لای بیرون کشید، روی زمین گذاشت و رفت.

او چیزی نمی خواست، نه منّتی بر گورخر یا کس دیگری داشت، نه دنبال تحسین و تقدیر دیگران بود، نه پیرو دین و آیینی بود و نه خدایی داشت که به واسطۀ این کار نیک او را در آخرت با کرگدن های خوش سیما و خوش پیکر محشور کند یا هفتاد نوع بلا را از او و خانواده اش دور کند یا به زندگی او برکت (علف و برگ) بیشتری ببخشد.

 نقاشی کرگدن / داستان کرگدن

او دنبال هورا و لایک و عزت و احترام هم نبود. وقتی می خواست به گورخر کوچک کمک کند فکر نکرد که او یک گورخر است و نه یک کرگدن، فکر نکرد آیا این یک گورخر آسیایی است یا آفریقایی. فکر نکرد که "آیا نسل گورخرها در حال انقراض است یا نه و آیا این گورخر ارزش کمک کردن را دارد؟"...

او قادر نبود فلسفه بافی کند.  گیر کردن در گل و لای خیلی رنج آور است (شاید خودش هم قبلاً این را تجربه کرده بود) و می دانست که می تواند به این رنج گورخر پایان دهد. پس این کار را انجام داد و با پاها و صورت گلی به راه خود ادامه داد. به همین سادگی بود کرگدن و فلسفۀ او...

آخر او "فقط" یک کرگدن بود و تا "اشرف مخلوقات" خیلی فاصله داشت!!!

"تالین ساهاکیان"

مطالب مرتبطی که خواندن آنها را به شما توصیه می کنم :

داستانک: کرگدن ها هم عاشق می شوند اگر..

مطلب: هدف عاشقانه

داستانک: گمشده ی کوچه پس کوچه های زندگی

داستانک: از خـــــــــاک تا افــــــــــــــــــــلاک

داستانک: رسالت سنگ پشت

داستانک: دو گرگی که در وجود ماست..

مطلب: هنرعشق در پیوند تفاوت هاست..

بستن http://www.hashemraei.com/analysis/cultural-social/اشرف-مخلوقات.html
4 توصیه به دیگران
نظرات بینندگان
نظر شما:
* نام:
* آدرس ایمیل:
آدرس سایت:
* متن نظر:
* کد امنیتی:
نام شما:
ایمیل مقصد: